|

                     

● روح مقدمه:
تغییر اجتماعی همواره دلیل پیوسته شکل‌دهی دنیا بوده است، ولی طریقی که به آن می‌نگریم، مسیری که تغییرات زندگی روزمره خود را با آن تفسیر می‌کنیم، به سختی قابل بیان است. فرآیند جهانی‌شدن، به لحاظ اقتصادی و سیاسی، سیستم‌های سیاسی و مرزهای منطقه‌ای را با فراز و نشیب مواجه کرده، میزان زاد و ولد را در کشورهای مدرن کاهش داده و در کشورهای در حال توسعه افزایش داده، قراردادهای استخدامی را تغییر داده، در سیستم‌های رفاهی ملی تداخل کرده، ارزش‌های فرهنگی و اخلاقی را بی‌اعتبار کرده، مسیرهای جدید استعمارگری و اصولگرایی اسلامی را فراهم ساخته، استثمار کنترل‌نشده منابع طبیعی را افزون بر معیارهای مرتبط با تغییرات آب‌ و هوایی صورت داده است. آنالیز و تشریح ساختار جوامع و رتبه جامعه همواره محل چالش اصلی تئوریسین‌های اجتماعی بوده است و تلاش زیادی برای پویا کردن دنیای اجتماعی خودمان در این جهان انجام داده‌ایم. برخلاف سایر قوانین علمی، تئوری اصلی یا دستور کار ثابتی برای نزدیک ‌شدن به این مشکل وجود ندارد. در حالی که به عنوان مثال، دورکهایم روی تراکم در حال افزایش جمعیت برای تشریح مدرنیزاسیون پیش‌رونده کشورهای در حال توسعه تأکید کرده بود، مسیر طبیعی کنت هر پیشرفت جامعه را از پیش تعیین ‌شده می‌دانست.
بوردیو روی ذات خود حفاظت رهبران تکنوکرات که دنیا را بر پایه مدل غربی مدرنیزه و دموکراسی را برپا کرده بودند، تأکید کرده است و در مقابل، برای کاهش هزینه‌های اجتماعی و رفاهی گام‌هایی را برداشته بود (بوردیو، ۱۹۹۸).
به عبارت دیگر، این واقعه تفکر محققان را درخصوص تئوری اجتماعی منعطف‌تر از سایر محققانی ساخته است که دارای فرمول ایستا بودند، به عبارت دیگر، این امر طیف وسیعی از روش‌های مختلف را فراهم کرده است و این ردپا به سهولت از بین رفت. تقریبا هر مقاله عملی دستورالعمل ساختار اجتماعی را فراهم می‌سازد که شامل برخی از یادداشت‌ها درخصوص چگونگی توسعه این ساختار است.
اگرچه برخی از مفاهیم و مدل‌ها تفکرات قدیمی را توسعه می‌دهند، ولیکن بیان این امر مشکل است که آیا این فرد یا دیگری صحیح می‌گوید یا خیر. بنابراین، یک مقاله در مراحل مختلف مفهوم تغییر اجتماعی، این معنا را فراهم می‌سازد که این امر کمابیش فرد را با تاریخچه کلی تئوری‌های اجتماعی مربوط می‌سازد.
درباره زمان و طیف محدود، این مقاله نمی‌تواند همه پژوهش‌ها را فرموله سازد و مفاهیمی که در سراسر قرون اخیر مطرح شده‌اند، تقریبا چند برابر جامع‌ترند. بنابراین من روی جنبه‌های ویژه‌ای از این مفاهیم متمرکز می‌شوم. من به چگونگی تغییر این جوانب و شناسایی تداوم این تغییرات توسط سایرین تاکید کرده‌ام. این مقاله، نتیجه آنالیزهای من را ارائه می‌کند و در جایی که درک بیشتری از این بحث‌ها مورد نیاز باشد، وارد جزئیات شده است.
● روش تحقیق
مفاهیم تغییر اجتماعی در جست‌وجوی اسباب، پیشرفت و آینده تغییرات ساختار اجتماعی جوامع‌اند. من ده نویسنده و مفاهیم آنها را در خصوص رتبه و تغییر اجتماعی، با استفاده از دسته‌بندی‌های زیر، آزموده‌ام:
۱) هدف از تجزیه و تحلیل چیست؟
۲) چه چیزی ساختار اجتماعی را یکپارچه نگه می‌دارد؟
۳) آیا پویایی جامعه از منظر خوش‌بینی یا بدبینی بررسی شده است؟
۴) آیا تغییر اجتماعی توسط فاکتورهای درونی ایجاد شده است یا توسط فاکتورهای خارجی؟
۵) آیا تغییر اجتماعی طبیعی است یا احتمالی است و آیا جهت آن نامشخص است؟
دو سوال اول از این پنج سوال برای مطالعه روی توسعه ایده‌ها و تئوری‌های تغییر اجتماعی اجتناب‌ناپذیر است. ساختار اجتماعی یکی از مفاهیم پایه علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی برای تشریح موقعیت‌هایی است که یک فرد می‌تواند در جوامع در هر لحظه‌ای تجربه کند. این شامل نابرابری‌های اجتماعی در حقوق، شرایط مسکن یا تحصیلات علاوه بر شرایط سیاسی و اقتصادی و سازمانی نیز است.
سوالات شماره یک و دو روی چگونگی تشریح ساختار اجتماعی (و سطح پیچیدگی آن) توسط نویسندگان پرتو افکنده است که منطقه غیرقابل بحث عملی برای تغییر اجتماعی است و اینکه کدام المان‌ها دارای اهمیت بیشتری هستند. سومین سوال اطلاعاتی را درخصوص مشوق‌های محققان درخصوص جامعه و توسعه آن می‌دهد. اهمیت این سوال در بحث درباره اهداف آنالیز و احتمال ایجاد مرزهایی بین آنها و در نتیجه انجام آنالیز است. تقسیم آن به دو تئوری خوش‌بینی و بدبینی مرا به تقسیم این تئوری‌ها در ارتباط با تفکرات خوش‌بینانه قرن نوزدهم، تفکرات بدبینانه قرن نوزدهم و تفکرات خوش‌بینانه قرن بیستم تشویق کرد. سوالات چهار و پنج مستقیما به مفاهیم تغییر رجوع کرده‌اند. این مفاهیم همانگونه که تقریبا ذکر شده‌اند، همواره قسمتی از تئوری‌های برتر جامعه بوده‌اند. اهمیت تغییر اجتماعی در هر مفهوم تئوریکی، به نویسنده و دلایل آن، المان‌ها و نتایج متفاوت بستگی دارد.
● خوش‌بینی قرن نوزدهم
به دنبال لغت Touraine، افزایش مدرنیته جایگزین دیدگاه جهانی مذهبی شد، همان‌ که گفته می‌شد «فلسفه عقلانی و فینالیست ناگهانی». یکی از نوآوران تئوری اجتماعی که پلی را بین این دو دیدگاه ایجاد کرد، فیلسوفی آلمانی به نام هگل (۱۸۳۱ ـ ۱۷۷۰) بود.
وی کل جامعه را به فرد، اجتماع و دولت تقسیم کرد. طبق نظریه وی، جامعه مدنی به صورت ارتباط افراد آزاد با یکدیگر آغاز شد اما در فرم قراردادی. افراد علاقه‌مندی‌های عملی و عقلانی‌ دارند و دولت حقوق و مزایایی را برای هر عضو تعیین کرد. آرمان‌شهر هگل با واقعیت متفاوت است. این یک سازمان عینی و اخلاقی، یک ظهور خدا روی زمین، به روح مردم منجر شد. افراد در هر لحظه، به صورت مداوم در حال رفت‌وآمد هستند. برای هگل، موتور تصمیم‌گیرنده برای تغییر اجتماعی روح هر فرد است. فقط ایده ذهنی شهر از طریق تاریخ هدایت شده است. بنابراین، تغییر، یک پدیده طبیعی است. دنیا هر جامعه‌ای را به آزادسازی نهایی شهر سوق می‌دهد. در اولین نگاه، می‌توان فرض کرد که هر جامعه‌ای که به این هدف می‌رسد، از تغییر بیشتر ممانعت می‌کند. ولی همانگونه که Sklair (۱۹۹۸:۵۶) اشاره کرده است، وی درهایی را برای پیشرفت ذهنی باز گذاشته است.
ایده‌های تغییر اجتماعی بر پایه فاکتورهای اقتصادی نفوذ دارند و با افزایش صنعتی‌شدن و کاپیتالیسم ایجاد شده‌اند.
تئوری فیلسوف و اقتصاددان سیاسی آلمانی، کارل ماکس (۱۸۸۳-۱۸۱۸) احتمالا شناخته‌شده‌ترین و بحث‌انگیزترین تئوری است، و به دیدگاه اقتصادی وی روی جامعه مربوط است و نقش اصلی را در تاریخچه کمونیست ایفا کرده است. ایده‌های وی در پشت ایده‌های هگل قرار گرفته است، ولی این روح مردم نیست که سیستم را منسجم نگه می‌دارد و سبب توسعه آن می‌شود، بلکه اقتصاد سیاسی است. خارج از منظر ماتریالیستی، وی و فردریک انگلس (۱۸۹۵-۱۸۲۰) کتاب Das Kapital سرمایه، را بر پایه این فرضیه نوشته‌اند که تولید و تبادل کالاها باید بر پایه جامعه باشند. یکی از مؤثرترین نتایج این آنالیز اجتماعی کشمکش بر سر طبقات است که با افزایش تناقضات بین نیروهای تولیدی و روابط تولیدی ایجاد می‌شود.
همانطور که پیش‌تر ذکر شد، مارکس و انگلس ایده شهر هگل را به صورت یک سازمان فرادست ذهنی توسعه دادند. ایده تغییر اجتماعی اجتناب‌ناپذیر آنها یک فرآیند انقلابی بود. این فرآیند به توزیع ویژه کالاها مربوط بود، به‌گونه‌ای که تقسیمات اجتماعی را به چندین طبقه مستلزم می‌سازد. جامعه کاپیتالیسم به یک جامعه سوسیالیست پیوند خورده و نهایتا به کمونیسم منجر می‌شد. کشمکش طبقاتی فرآیند تغییر اجتماعی نبود، بلکه در نتیجه تناقضات فزاینده بین توسعه نیروهای تولیدی و روابط تولیدی ایجاد شد. در حالی که عامه مردم رو به فقر می‌رفتند، المان‌های اقتصادی قابلیت استیجاری خود را از طریق کاهش توان خرید و نرخ سودآوری از دست می‌دادند. در انتها، پرولتاریا توان و مالکیت کمونیستی را ضبط کرد.
اگوست کنت، یکی از مهم‌ترین محققانی است که وارد ایده فازهای علمی شد. وی که تحت تأثیر انقلاب فرانسه در ۱۷۸۹ قرار گرفته بود، دید‌گاهش درخصوص اجتماع، وی را به نوشتن کتاب قانون سه مرحله Law of Three Stages وارد کرد. وی بیان کرده است که هر نوع توسعه‌ای را در جامعه باید متحمل شد. مرحله حاضر آخرین آنها بوده و مرحله مثبتی تلقی می‌شود. توسعه‌های علمی در حال پیشرفت به عنوان پایدارکننده‌های اجتماعی در نظر گرفته شده‌اند. نخبگان علمی و صنعتی قانونگذاران جدید خواهند شد، زیرا پویا شدن پیشرفت علمی یک نیازمندی برای یک جامعه پایدار در جوامع مدرن است. همه تناقضات سیاسی و اقتصادی موجود تسکین داده می‌شوند اگر که رتبه اجتماعی تنها بر پایه توسعه علمی باشد.
به عقیده کنت، قانون در سه مرحله دریافت اجتماعی قیاسی را مشخص می‌کند. پیشرفت ذهنی نوع بشر به تغییراتی در همه سازمان‌های اجتماعی منجر خواهد شد که آنها را به مرحله نهایی فلسفه علمی و مثبت می‌رساند. اولین این مراحل، مرحله الهیات است. تفکرات ماوراء‌الطبیعه پیشرفت افراد را تعیین می‌کند، که توسط کشیشان و جنگاوران قانونگذاری شده است.
دومین مرحله، مرحله متافیزیک است. تفکرات فلسفه‌ای روی افراد غالب است، که توسط ایالت یا شهر (قانونگذاران و محققان علوم الهیات) تعیین می‌شوند. هر دوی آنها توسط سومین مرحله، یعنی فلسفه علمی و مثبت، پیش می‌روند. یعنی جامعه‌ای که قادر به فرموله ‌کردن نرم‌ها و قوانین، بر پایه تفکرات عقلانی و آزمایشات علمی، است. تغییر جامعه از پیش تعیین‌شده است و به تکامل افراد مربوط می‌شود. کنت، توضیحی را درباره چگونگی پیشرفت پیوسته به دنبال این خط ارائه نکرده است. همانند کمونیسم مارکس، عصر مثبت‌گرایی کنت نیازمند تغییر بیشتری نبود.
این ایده‌های مختلف درباره جامعه، یک خوش‌بینی پیوسته است. هگل یک مدینه فاضله کلاسیک را نشان می‌دهد که با واقعیت در تناقض است.
برای درک سطح پیشرفت ایجادشده توسط آنالیزهای هگل، ما به تاریخچه این تفکرات اجتماعی برمی‌گردیم. ایده‌های تغییر در جوامع اخیر براساس نیروهای متاسوسیالیستی ماورای زندگی اجتماعی است. آنچه که جامعه، زمان آن را اعلام می‌دارد، به پیوستگی مذهبی جوامع پیشین، ظهور مسیح یا پیامبر مربوط می‌شود. مدینه‌های فاضله ظاهر شده به مذهب پیوند خورده‌اند و اغلب دچار تناقضات شدیدی بودند. مدینه فاضله سعدی توسط تداخلات مذهبی مشخص شده، ولی اولین مرحله در ایجاد تغییر اجتماعی مربوط به ابعاد طبیعی است. مارکس، انگلس و کنت تلاش را تا رسیدن به مفاهیم مدرن تغییر اجتماعی دنبال کردند.
تئوری مارکس می‌تواند به عنوان یک اعلامیه برای مدینه فاضله دیگری تلقی گردد که همان کمونیسم است. در انتها، پرولتاریا توان عمومی را ضبط کرده و کالاهای سرمایه‌ای برای دسترسی عموم تغییر می‌یابند. تناقضات بین افراد و جامعه نیز از بین خواهد رفت. جامعه کمونیستی به توسعه فردی آزاد بدون هیچگونه تضادی منجر می‌شود. ولی نیروهای مسوول تغییرات هنوز در ماورای زندگی و روابط اجتماعی، به دنبال قوانین طبیعی، قرار داشتند. دیدگاه کنت درباره تکامل اجتماعی خوش‌بینی در حدی است که آخرین مرحله قانون وی، جامعه را عرصه‌ای قانونگذاری ‌شده توسط نخبگان عملی و صنعتی تشریح می‌کند که به رفاه همه افراد مربوط است. این نویسندگان انتخاب شدند تا نشان داده شود که این ایده‌ها درخصوص تغییر اجتماعی، به تجربه بالای صنعتی‌شدن مربوط است. استثمار نیروی کار، ایده‌های آنها را به سمت دولت به عنوان سازمان ذهنی پیش خواهد برد که ایمنی را برای افراد فراهم می‌سازد.
● بدبینی قرن نوزدهم
سه تئوریسین بعدی، ایده‌های بدبینانه‌ای را در خصوص توسعه جوامع ارائه دادند. یک تئوری، که بر تاریخچه، تاثیرات تخریبی داشت، توسط آریستوکرات فرانسوی، آرتور دوگابینو (۱۸۸۲ ـ ۱۸۱۶) مطرح شد. وی روی ارزش‌های اخلاقی و پیشرفت تمدن حق‌تقدم موضوعی داشت. زمینه برابری مدرنیته که وی پیش‌بینی کرده بود، سقوط نژاد سفیدپوست و در آخر ریشه‌کنی نوع بشر را شامل می‌شد.
گابینو درباره سقوط اجتناب‌ناپذیر نژاد سفید سخن می‌گفت. دلایل این تغییر، مطابق نظر وی، اساسا بیرونی بود. در حالی که سایر تئوری‌های آریستوکرات، فاکتورهای درونی جوامع مدرن، مانند تعصب‌گرایی، تباهی اخلاقی، بی‌دینی، نبود رقابت اجرایی و ضعف نیروهای نظامی به خاطر انحطاط طاقت‌فرسا را دلایل اصلی برمی‌شمارند. گابینو روی مخلوطی از اخلاقیات و تاثیرشان بر جامعه مدرن و متمدن متمرکز شده بود. دنیای واحد مدرن، توده‌ای از نژادها با سطوح مختلف تمدن است. بنابراین، هرچه متمدن کمتری سود ببرد، تعداد متمدن‌ها بیشتر کاهش خواهند یافت. این سطح‌بندی کاهش‌یافته نژاد سفید متمدن، مستلزم تخریب مهارت‌های ویژه آنها بوده است که هم‌اکنون بقای آنها را سبب شده است. آخرین پی‌آیند آن، خاموشی تمدن و نهایتا نوع بشر است.
یک جامعه‌شناس بدبین دیگر، جامعه‌شناسی آلمانی به نام فردیناندو تونیس (۱۹۳۶ـ ۱۸۵۵) بود. مفهوم وی درخصوص تناقض بین گمن‌شافت (جامعه) و گزل‌شافت (نظام اجتماعی) تاثیر قابل ملاحظه‌ای را در ابتدای قرن بیستم به جای گذاشت و به عنوان یکی از مولفه‌های اصلی تشریح توسعه مدرنیته در نظر گرفته شد. گمن‌شافت، که به جامعه برمی‌گردد، طبیعی است و واحد انسانی را تکمیل می‌کند و حتی اگر جدایی و طلاق هم وجود داشته باشد، پایه آنچه را که تونیس اجتماع می‌خواند شکل می‌دهد. گزل‌شافت که به نظام اجتماعی تعبیر می‌شود، بیشتر به عنوان اجتماع تفسیر شده است، به این معناست که اعضا فقط یکدیگر را در روابط ویژه می‌شناسند، مانند کار یا مدرسه. این مفهوم تقسیم نیروی کار و تمایز فرهنگی را طرح می‌کند. شهروندان آزاد و رها هستند، ولی به سبب شرایط، هر فرد تنشی را به صورت عملی تجربه می‌‌کند. تونیس گذشته جامعه را خیالی ساخته و عقلانیت جوامع مدرن را غیرطبیعی و غیرمطلوب می‌خواند.
تونیس دلایل خارجی را مسبب این تغییرات اجتماعی می‌داند. جامعه و نظام اجتماعی، به صورت پیوسته در حال تغییر هستند. جامعه دارای شرایط طبیعی زندگی اجتماعی است و از ارتباط مادر و فرزند مشتق شده است. نظام اجتماعی غیرطبیعی است، افراد بعدها با یکدیگر زندگی می‌کنند ولی هنوز جدا هستند. تونیس تشریح نمی‌کند که چرا مردم شروع به حرکت از سمت طبیعت به سوی عقلانیت کردند. ولی برای اولین مرتبه، افراد از تغییرات روی داده در جامعه آگاه می‌شوند.
روش تئوریک یک جامعه‌شناس دیگر، امیل دورکهایم فرانسوی (۱۹۱۷ ـ ۱۸۵۸ ) نیز روشی بدبینانه تلقی می‌شد. علاوه بر ماکس وبر (۱۹۲۰ ـ ۱۸۶۴ )، تئوری وی نیز اولین تئوری مدرن مناسب جامعه است. برای دورکهایم، این تقسیم نیروی کار و اختصاصی ‌کردن مهارت‌ها است که جامعه صنعتی‌شده را از سایر جوامع متمایز می‌سازد. هر جزء جامعه، به عنوان مثال، سازمان‌های سیاسی، اقتصادی، خانوادگی یا هنری به تکمیل سیستم کلی مانند ارگان‌های یک بدن کمک می‌کنند. این سیستم ارگانیک، مرحله به مرحله، از دل جامعه مکانیکی که همه المان‌هایش یکسان عمل می‌کردند و بنابراین در پشت هم قرار می‌گیرند، همانند آجرهای یک دیوار سنگی، ظهور کرده است.
طبق نظریه دورکهایم، جمعیت در حال افزایش، به‌طور اجتناب‌ناپذیری، دلیل تغییرات ساختاری است. تقسیم نیروی کار، دورکهایم را به این مورد سوق می‌دهد که جامعه ارگانیک از جامعه مکانیکی منشأ می‌گیرد. وی تغییر مدل تولید را به دو مدل تقسیم می‌کند: تقسیم اجباری نیروی کار که در انتها به جنگ تمدن منجر می‌شود و تقسیم آنومیک نیروی کار که صحنه معمول وجدان جمعی را محو می‌کند. دورکهایم این بی‌ثباتی، تغییر روابط بین المان‌ها را به عنوان یک عنصر تکاملی و حفظ کار اجتماعی تشریح می‌کند.
اگرچه گابینو استثمار جامعه را کاملا رد می‌کند، مشاهدات وی روی بی‌ثباتی و برابری مدرنیته تاکید می‌ورزند. تقسیم فزاینده نیروی کار و بینواسازی ارزش‌های فرهنگی نقاط بحران‌ساز تونیس و دورکهایم بودند. با این وجود، همه این سه مفهوم بر پایه فاکتورهای اقتصادی کاملا بلندمدت نبوده و این ارزش را به ارزش‌های اخلاقی متصل می‌سازد. به علاوه، این روش‌ها سعی در شکل‌دهی مدینه فاضله‌ای ندارند، ولی سعی در آنالیز جامعه برای درک بهتر محیطی دارد که فرد در آن زندگی می‌کند و توسعه اجتماعی را به نوع قانون وابسته می‌داند.
عنوان اولین مفهوم خارج از ۱۰ موضوع مرتبط، که بعد جنگ جهانی اول منتشر شد، افزایش غیرقابل باور صنعتی شدن کاهش یافت، روش تئوریک جامعه‌شناسی آمریکایی تالکوت پارسونز (۱۹۷۹ ـ ۱۹۰۲) مورد تأکید واقع شده است. برای پارسونز، نماینده پژوهش کارکردی ساختاری، جوامع و زیرسیستم‌های آنها، سیستم‌های خودنگهدارنده در حال توازن هستند. آنها دارای قابلیت کنترل عمل اجتماعی و حل مشکل وابستگی دوبرابر هستند. هر فرد با وابستگی دو برابر در هر نوع عمل اجتماعی مواجه می‌شود. یقین‌ نداشتن درخصوص عمل و واکنش بین افراد وجود دارد. عناصر اساسی برای کنترل این وابستگی عبارتند از سیاست، اقتصاد، تحصیل و قضاوت. تئوری پارسونز می‌تواند یک مرحله به گذشته را تشریح کند. برای وی، فرآیند مدرن شدن دارای الگوهای جهانی بود و همواره به همان سمت پیش می‌رود و مدرنیسم نیز یک پایانه پنج مرحله‌ای تاریخی است. ولی دیدگاه وی در خصوص جامعه متمایزتر است. مرزهای هر سیستم عمل و محیط آن بی‌ثبات است. پارسونز درباره منابع درونی و بیرونی حرف‌هایش عوض شده است. منابع درونی تغییر، فشارهای بین دو یا چند عنصر سیستم است، و توسط نرم‌های فرهنگی و ارزش‌ها ایجاد شده است. این نکته که عوامل بیرونی‌اند که روی ثبات هر سیستم اجتماعی موثر‌ند، سبب تغییر محیطی برای سایر سیستم‌ها می‌شود(سیستم‌های ارگانیک، شخصی و فرهنگی). اگر سیستم توسط ایزوله کردن یا بهبود سیستم «بیمار»، قادر به حل مشکلات نباشد، ساختار اطراف اجزای مربوطه نیز تغییر خواهند کرد. امروزه ما تئوریسین‌هایی را می‌شناسیم که من آنها را متفکران مدرن می‌نامم. نیمه دوم قرن نوزدهم با تغییرشکل از صنعت‌گرایی به پساصنعت‌گرایی متمایز شد.
ضرورت پیشرفت، روی پتانسیل کارایی بالای جوامع تأثیر گذاشت، در حالی که پیچیدگی اجتماع و تقاضا برای کنترل افزایش یافت. جامعه‌شناس فرانسوی معاصر، آلن تورن، جامعه‌ای را تشریح کرد که یک سیستم سلسله‌مراتبی سیستم‌های عمل دارد. خود عمل توسط جهات فرهنگی هدایت شدند. مطابق با نظر تورن، کنشگران داخلی سیستم کنش نمی‌کنند؛ سیستم می‌تواند فقط توسط کنش خود کنشگران تشریح شود. در این منطق، وی از رجوع به جوامع با سیستم بسته اجتناب کرد. برای تورن، یک سیستم اجتماعی تنها از طریق عملکرد بازیگرانش قابل تشریح بود، برای آنها، سیستم همواره در یک مسیر جدید تعریف می‌شود. در نتیجه، حرکت همواره از داخل صورت می‌گیرد. تورن بیان می‌دارد که مدرنیته و ایده‌آل‌ها‌یش برای بیش از یک‌صد سال تحلیل رفته است: «قوی‌ترین مدعای مدرنیته این است که ما همانی هستیم که انجام می‌دهیم. ما از تجربیات تلخ خویش دریافتیم که ما آنچه که انجام می‌دهیم، نیستیم. و ما درباره مسیری که از طریق ابزار‌های اقتصادی، سیاسی یا فرهنگی‌مان روی آن متمرکز شده‌ایم، کمتر و کمتر می‌دانیم. احتمالی برای توقف فرآیند پیش‌رونده مدرنیته‌زدایی توسط هماهنگ‌سازی دو دنیا وجود دارد: «... دنیای تکنولوژی‌ها و سازندگان و دنیای فرهنگ‌ها، دنیای دلایل ابزاری و معانی جمعی، که خود نشانگان و معانی را در بر می‌گیرند». بنابراین، تغییر به موارد اخلاقی و فرهنگی مربوط می‌شود و از مسیری تبعیت می‌کند که جهت آن نامعین است. متفکر مدرن دیگر یک فیلسوف آلمانی جامعه‌شناس به نام یورگن هابرماس است که در سال ۱۹۸۱ بیان کرد: «از ۱۹۶۰، جوامع غربی به شرایطی نزدیک شده‌اند که میراث خردگرایی غربی دارای اعتبار غیرقابل بحثی نیست». تفکرات وی درباره تغییر اجتماعی جهت درک اهمیت ارتباط انتقادی در جوامع معاصر ارزش بسیاری دارد. در این دریافت، تمایز اجتماعی چهار زیرسیستم را ایجاد می‌کند: اقتصاد، دولت، حوزه عمومی وحوزه خصوصی.
زیرسیستم‌ها وابسته به هم‌اند. اولین کار اصلی هابرماس، تغییرشکل ساختاری حوزه عمومی (۱۹۶۲) روی تفکرات وی درباره تغییر اجتماعی پرتو افکند. حوزه‌های عمومی، مانند کافه‌ها یا سالن‌های کنفرانس، مکان‌هایی بودند که افراد اطلاعات، عقاید و ایده‌ها را تبادل می‌کردند. با افزایش کاپیتالیسم، این مکان‌ها دیدگاه انتقادی خویش را از دست داده است و توسط رسانه‌های جمعی شکل‌دهنده عقاید، در دستان نخبگان قانونگذار اداره شدند. بنابراین، ما ادعای هابرماس را در خصوص ارتباط عقلانی بیشتر برای انتقاد از خط مشی جامعه و توسعه آن درک می‌کنیم. این عقلانیت روی شرایط اجتماعی‌ای که توسعه تکنیکی به یک نخبه قانونگذار اختصاص نمی‌یابد ولی به حوزه اجتماعی تخصیص یافته است، نیز پرتوافکنده است. با توجه به مفهوم ساختار اجتماعی، دولت یک قدرت یکپارچه است. با افزایش سیستم‌های رفاهی، دولت فقط ایجاد امنیت ساختارهای بازاری را متوقف کرد و قسمت فعال یک جامعه شد، به صورتی که هر سیستم اجتماعی در آن نفوذ کرد. بنابراین، زیرسیستم‌ها روی یکدیگر نیز تأثیر می‌گذارند، «قانونگذاران استعمارگر فرم زندگی‌های روزمره را شکسته و قوانین خود را روی آنها اعمال می‌کنند». تناقضات اجتماعی داخل سیستم ظهور پیدا کرده است.
حرکات اجتماعی، به عنوان مثال، در برابر روش‌های استعمارسازی تکامل یافت، که برای شکستن این دنیاهای- زندگی روزانه استفاده شده و سبب بینواسازی فرهنگی می‌گردد. تئوریسین ایتالیایی، آلبرتو ملوجی، روش ساختاری و نیازمندی‌های جدید جامعه ما را ادغام کرد. به عقیده وی، جامعه یک سیستم اجتماعی است، که متشکل از عناصر (اختصاصی و گروهی) متصل شده توسط روابط وابسته به یکدیگر است. خود سیستم به صورت ادغامی عمل می‌کند. خصوصیت و کمیت عناصر مشاهده‌شده در یک زمان معین، هدف آنالیز است. یک نگاه دقیق‌تر به مفهوم ساختار اجتماعی ملوجی اهمیت تولید اجتماعی را آشکار می‌سازد. تناقضات بالقوه در جوامع در ارتباط با اختلاف بین آنهایی که منابع اصلی جامعه را تولید می‌کنند و آنهایی که آنها را کنترل می‌کنند، ایجاد خواهد شد. مکانیسم‌های ادغامی هر سیستم، که در اولین نگاه ما را به یاد پارسونز می‌اندازد، در معرض نیازمندی‌هایی است که سیستم را در کنار هم نگه داشته شده و بنابراین فقط بیانگر علایق غالب است. به عبارت دیگر، ما ممکن است ادعا کنیم که کارکردهای ادغامی (و توانی که یک نیروی ادغامی برتر باشد) در سیستمی که از میزان معینی از اجماع عمومی با توجه به نقشی که برای حفظ سیستم ایفا می‌کنند، لذتی نمی‌برد، وجود ندارند. بنابراین، تغییر نیز در نتیجه «اقتضای حفظ سیستم» ایجاد می‌شود. تناقضاتی، که می‌توانند مستلزم فرم‌های مختلف عملکرد جمعی باشند، از ناسازگاری اجزا برای حفظ سیستم بروز می‌کنند.
اگر خود سیستم قادر به هموار ساختن این تنافضات نباشد، تغییر ساختاری نتیجه آن است. ملوجی تغییر ساختاری را به صورتی محدود ساخت که احتمال هیچ گونه تغییری در ساختار کلی به صورت یکجا وجود ندارد. تغییرات در سطوح مختلف و در زمان‌های مختلف روی می‌دهند. با تقویت فضای پساصنعتی‌شدن، جامعه خود را از جوامع پیشین با داشتن سیستم رفاهی ایجادشده و سیستم‌های پیچیده دیگر (مانند سیستم مالیات پیچیده) متمایز ساخت، که پایه‌ای را برای درگیری دولت به صورت فعال ایجاد کرد. بنابراین، تغییر اجتماعی در مورد ساختار اجتماعی در مقایسه با شبکه قدرت کمتر مورد نظر است. تغییر اجتماعی امروزه به معنای رهایی از دولت به عنوان یک قدرت ادغامی است. همراهی کردن با مفاهیم فوق بسیار مشکل است. اگر همه این اختلافات بین ادغام ساختاری و اجتماعی و سایر ناهمخوانی‌های این روش به کناری‌گذارده شود، ما می‌توانیم تأکید خودمختاری مردم را کنترل کنیم. وابستگی دوگانه پارسونز، بازیگران فرهنگی تورن، عملکرد اجتماعی هابرماس و تولید اجتماعی ملوجی همه برپایه محرک‌های اخلاقی و فرهنگی است، اگرچه گاهی از سیستم و ساختارش کاملا جدا می‌شوند، ولی اهمیت خود را در تغییر اجتماعی بیان می‌کنند. به علاوه، همان‌طور که دیدیم، مفاهیم جدید در مقایسه با مفاهیم پیشین بیشتر پایه فرهنگی دارد: نرم‌های فرهنگی پارسون و ارزش‌های پارسونز، ارزش‌های اخلاقی تورن، ارزش‌های فرهنگی هابرماس و تولید اجتماعی ملوجی. این محققان روی این امر که «مدرنیته یک توسعه بد نخواهد بود»، به توافق رسیده‌اند.
تورن، به‌رغم دیدگاهش درباره جامعه مدرن که تقریبا بدبینانه است، زمانی که بیان می‌دارد: «گسیختگی جامعه ملی سیاسی در اصطلاحات‌ کاملا منفی مشاهده نمی‌گردد. اجتماع‌زدایی کردن از فرهنگ توده تنها یک جهان از ریشه‌کنده‌شده را ایجاد می‌کند. همانند صنعتی و شهری شدن پیش از این دوره، تولید را بیش از بازتولید و نوآوری را بیش از میراث گذشته تشویق می‌کند»، نقاب خویش را برمی‌دارد. هابرماس نیز روی نقش ساختار خلاق و چندوجهی سازمان‌ها و داستان‌های شخصی و دنیای زندگی تأکید کرده است. حتی برای ملوجی نیز مدرنیته کاملا یک جهنم نبوده، حتی اگر بپذیریم که همه چیز برای محاسبه عقلانی تحمیل نمی‌شود. پس، تغییرات می‌توانند به عنوان فرصتی برای انسجام جدید در نظر گرفته شود.
● نتیجه‌گیری
اول از همه، من می‌خواهم چند کلمه راجع به محدودیت این مقاله ذکر کنم. ۱۰ تئوری را که من به منظور تشریح توسعه مفاهیم تغییر اجتماعی از زمان افزایش مدرنیته بیان کرده‌ام، تنها چکیده‌ای از صدها مفهوم مختلف و تفکرات اجتماعی است. این ارزیابی نه دیدگاه جامعی را درباره تاریخچه تفکرات اجتماعی فراهم می‌سازد، نه می‌تواند درباره شکاف‌های آنالیز مفهوم تغییر اجتماعی ادعایی داشته باشد. من سعی در یافتن محققانی داشتم که روش‌های اصلی همراهی با شرایط مختلف تاریخ و تفکرات رایج اجتماعی مؤثر را ارائه کرده‌اند و اگرچه این مقاله فقط سطح تئوری‌های مربوط را بررسی کرده است، ولی در نشان دادن این امر که چگونه مفاهیم توسعه می‌یابند و تحریک انگیزه خواننده موفق بوده است، برای تکمیل این آنالیز، وارد شدن به تئوری‌های پست‌مدرنیستی قرن بیستم و تمرکز بر بحث‌هایی درباره جامعه پست‌مدرن ضروری است، به عنوان مثال، کار و انتقادهای فیلسوف فرانسوی و تئوریسین ادبی ژان فرانسواز لیوتار(۱۹۹۸ ـ ۱۹۲۴ ). وی هدف این مقاله را برای آنالیز قدرت، استدلال کامل درباره جامعه جاری ما بیان کرده است البته در صورتی که ما بتوانیم مدرنیته را پشت سرخود رها‌ سازیم. مفهوم پست‌مدرنیسم جامعه اغلب ابهام پیشر‌فت‌های تکنیکی، تجسس و کنترل اجتماعی را علاوه بر فشار و وجود شایع تأثیر رسانه‌های جمعی را روشن می‌سازد.
دوم، من نقاط اصلی توسعه مفهوم را در فصول ۳ و ۴ تقریبا ذکر کردم، اکنون به اهداف دیگر این آنالیز باز می‌گردم، که آیا تداومی در توسعه این مفاهیم وجود دارد؟ افزایش پیچیدگی تئوری‌ها سبب جلب توجه شده است. توسعه جوامع مدرن، تمایزات اجتماعی و خودبیگانگی از مسیر سنتی زندگی، صنعتی شدن و افزایش کاپیتالیسم و تمایز فرهنگی بعد آن روی تئوری‌های اجتماعی تأثیرگذار بوده است. به عنوان مثال، مارکس روی نوآوری تکنولوژی متمرکز شد، در حالی که تورن و دورکهایم این توسعه محاط شده توسط فرآیند عقلانیت گسترده را مشاهده کردند. ولی بعد از آنالیز تغییر اجتماعی به طریقی که من انجام دادم، آیا صحبت درباره توسعه تفکرات اجتماعی به صورت الگوهای تکامل اجتماعی بی‌احتیاطی نیست؟ در این زمینه، نوشته‌های هابرماس، تورن و ملوجی می‌توانند به عنوان یک راه‌حل این تداوم دیده شوند. پیچیدگی فزاینده جامعه آنها را به سوی مدل‌های تغییر اجتماعی سوق داده است. به علاوه، پست‌مدرنیست‌های ذکرشده در بالا، تفوق رسانه را تا منتهی‌الیه خود با تشریح زندگی اجتماعی ما به صورت قانون‌بندی‌شده کامل توسط قدرت رسانه‌ها بیان کرده‌اند. این تغییرات همواره به پیچیدگی فزاینده تمایز اجتماعی و جامعه مربوط است. تداومی در توسعه مفهوم تغییر اجتماعی وجود ندارد. این پویایی که ما مشاهده کردیم، نمی‌تواند به ما بگوید که کدام جهت تغییرات روی خواهد داد، ولی طیف وسیعی از ایده‌های جدید و روش‌های نو را در آینده به ما وعده می‌دهد.
.


                       

شناختي از نقش تغييرات اجتماعي درتحولات فرهنگي 

 

 

تغيير قانون طبيعت است و بر آن اساس است که فردا با امروز متفاوت خواهد بود همان طور که امروز با ديروز فرق دارد. ساختار اجتماعي در معرض تغييرات بي‌وقفه است . گرچه افراد سعي در پايداري وثبات دارند و جوامع تخيل تداوم را در خود مي پرورانند ولي آن هرگر تحقق نمي يابد . اين خود يک حقيقت آشکار است که جوامع به عنوان يک پديده رو به تغيير در حال رشد انحطاط و تجديد هستند و طي گذشت زمان رنج مي‌برند. تغييرات اجتماعي گرچه در تمام جوامع و تمامي ادوار اتفاق افتاده و مي‌افتد اما ميزان آن از جامعه‌اي تا جامعه ديگر متفاوت است . در جامعه‌اي اين تغييرات تحت شرايط خاص ممکن است سريع ولي در جامعه ديگر کند باشد . شناخت پيدا کرد نسبت به اين تغييرات خود در گروه مطالعه جهات ظهور و علل آن تغييرات است.

تحولات اقتصادي و اجتماعي صورت گرفته در جوامع مختلف ساختار اجتماعي آنها را دگرگون کرده است . به همين خاطر مديريت مناسبي نيز جهت اداره اين جوامع مورد نياز است . در حالي که جوامع به ويژه نقاط شهري در عصر حاضر با سرعت اعجاب‌آوري گسترش مي يابند. دولت ها و نهادهاي برنامه ريزي اجتماعي نيز درتلاشند تا با اين نوع تغييرات اجتماعي و شرايط انفجاري جديد خود را تطبيق دهند انفجاري به اين معنا نيست که نسبت تقاضاها نيز در زمينه هاي مختلف در حال افزايش است . برنامه‌ريزان و مديران اجتماعي مي بايست خود را به گونه اي تکميل و به هنگام نمايند تا به راحتي پاسخگوي نيازها و تغييرات باشند.

در اين زمينه مراکز دانشگاهي نقش عمده اي مي توانند به عهده داشته باشند به اين معنا که بسياري از نيازهاي اجتماعي و پاسخ گويي به تغييرات اجتماعي تا جايي که به تحقيقات و تکميل مديران شهري مربوط مي‌شود اين‌گونه وظايف عمدتاٌ به عهده مراکز دانشگاهي است .کادرسازي و تربيت نيروي متخصص عمدتاٌ درون دانشگاه ها صورت مي‌گيرد. به همين خاطر با توجه به وسعت تغييرات اجتماعي درون شهرها مراکز دانشگاهي نيز مي‌بايست به لحاظ کمي و کيفي تغيير کرده و سرمايه‌گذاري هاي لازم نيز در آنها اعمال شود.

ميزان و نسبت تغييرات درون جوامع به گونه‌اي است که مدل ها و روش هاي قديمي مديريت اجتماعي پاسخ وي اين قبيل تغييرات نيست صرفاٌ به اين خاطر که بسياري از جوامع طي 40 ساله اخير شاهد بيش از 5 برابر تغييرات بوده اند.

در چنين شرايطي مديران و برنامه ريزان ديروز به راحتي نمي توانند پاسخگوي مسايل و نيازهاي ‌اجتماعي امروز باشند. در صورتي که مديريت مناسبي در جوامع عصر حاضراعمال نشود تنش ها و برخوردهاي اجتماعي ابعاد وسيع تري به خود مي‌گيرد . در صورتي‌که مديريت اجتماعي _ فرهنگي مناسبي در زمينه‌هايي چون بهداشت اشتغال توزيع مناسب امکانات، بي عدالتي هاي جنسي ( زن و مرد ) و ... صورت نگيرد زمينة بسياري از بي‌نظمي‌ها و اصطکاک‌هاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي فراهم مي‌آيد، از اين رو جهت احتراز چنين مخاطراتي، مديريت مناسب اجتماعي فرهنگي ضروري به نظر مي رسد.

تغيير يا به عبارتي دقيق تر تغييرات اجتماعي به عنوان يکي از موضوعات اساسي عصر جديد شناخته شده است. اين پديده خود پيچيدگي ها دارد ، توسعه، نوسازي، تغييرات فرهنگي و در مواردي تناقض ها و بن بست هاي اجتماعي فرهنگي يا روند فرهنگ سازي نيز صورت مي‌گيرد، يعني با دستيابي به زمينه هاي جديد فرهنگي، ابتکارات و نوآوري‌هاست که با بحران مي‌توان تطبيق و سازگاري پيدا کرد. در مسير تغييرات اجتماعي، از طريق فرهنگ و به وسيله فرهنگ است که بشر شانس ماندگاري و بقا پيدا کرده است با فرهنگ تکامل يافته است و برتري خود را نسبت به ساير موجودات از همين طريق به دست آورده است .

پيدايش و گسترش زمينه هاي مختلف فن آوري نيز اشکالي از روابط اجتماعي جديد و الگوهاي فرهنگي جديد را به دنبال آورده است . اما ظهور و گسترش فن آوري خود نيز بستگي به مجموعه‌اي از عوامل اجتماعي و فرهنگي دارد. بنابراين، سهم عظيمي از تغييرات اجتماعي در عصر حاضر به دنبال پيدايش و انتقال فن‌آوري به وقوع پيوسته است.

طي نيم قرن اخير علم جامعه‌شناسي خود را هرچه بيشتر به تحليل و توضيح پديده تغييرات اجتماعي و توسعه اقتصادي مربوط کرده است، جرياني که به طور عيني در بسياري از جوامع به ويژه نقاط شهري مشاهده مي شود بسياري از جامعه شناسان طي دهه هاي اخير به ارزيابي و تحليل تغييرات اجتماعي پديد آمده، پرداخته اند . همين طور با کمي شدن جامعه شناسي و ايجاد شاخص هاي اجتماعي ـ اقتصادي و فرهنگي ، تغييرات اجتماعي پديد آمده قابل اندازه‌گيري شده است . از اين طريق ،آثار و پيامدهاي آتي نيز قابل پيش‌بيني شده است .

بر اساس يک فرضيه، پيشرفت و توسعه فرد تغييرات اجتماعي را به دنبال مي آورد. اينکلز  نيز عقيده دارد که پيشرفت و توسعه فرد ( مدرنيزاسيون)، پيشتاز نوسازي جامعه و تغييرات اجتماع است .اين بدان مفهوم است که مجموعه اي از نگرش ها، ارزش ها و احساسات جديد پديد آمده بين افراد و توسط آنها، خود تغييرات و الگوهاي جديد و گسترده اجتماعي را به دنبال مي آورد. اينکلز اشاره به رشد تعليم و تربيت ، محيط شهري و مسايل ارتباط جمعي ، نظام بوروکراسي ، موقعيت نظامي ، صنعتي شدن و ... دارد، که مجموعاٌ تغييرات اجتماعي را به دنبال مي آورند. اين عوامل در قالب علم جامعه شناسي مطالعه و تجزيه و تحليل مي شود.

گستره تغيير

هر جامعه اي داراي تاريخچه مربوط به خود است و تقريبا هيچ جامعه اي نيست که از آلوده شدن به تغيير در امان مانده باشد. در حالي که بعضي از تغييرات از درون و در چارچوب فرهنگ خودي است . بعضي ديگر محصول ابتکارات بيروني و خارجي است و به طور مستقيم يا غيرمستقيم از عوامل و عناصر بيروني الهام ونشأت مي گيرد. همين طور بعضي از تغييرات برنامه ريزي شده و هدفدار و بعضي ديگر برنامه ريزي نشده و بدون هدف هستند، بعضي از تغييرات يک بار اتفاق مي افتد و بعضي ديگر به کرات اتفاق مي افتد . بعضي از تغييرات اگرچه در يک بعد از فرهنگ ظاهر مي شود ولي در اجزاء ديگر اشاعه مي يابد،در حالي که بعضي تغييرات ديگر قابل اشاعه نيست، از اين رو آشنايي با طبيعت و چگونگي،محتوا ، ميزان و جهت تغيير يا تغييراتي که در جامعه در حال وقوع است ضروري مي نمايد و از ديدگاه جامعه شناسان داراي اهميت و ارزش مثبتي است

تحليل مفاهيم تغييرات اجتماعي :

مفاهيم اساسي جامعه شناسي هر يک به عنوان علت و همچنين معلول ( پيامد) تغييرات اجتماعي قابل بررسي هستند. مثلاٌ الگوهاي ساختار اجتماعي چون اندازه جمعيت استاني تغييراتي در زندگي اجتماعي از نوع تراکم جمعيت در مراکز شهري را باعث مي شود. اين در حالي است که تغييرات در زندگي اجتماعي خود معلول پيشرفت هاي پيشين از نوع کشف دارو، درمان بيماري و .. است از طرف ديگر،بسياري ازتغييرات اجماعي خود به دنبال کنش هاي اجتماعي صورت گرفته است . مثلاٌ اختراع داروهاي کنترل مواليد خود به دنبال تحققات علمي، ( کنش هاي اجتماعي ) مخترعين مربوطه صورت گرفته است . فرهنگ نيز به عنوان منبع مهم تغييرات اجتماعي مطرح است . مثلاً اعتقادات و ارزش هاي غالب بر تصميم به داشتن يک ، دو يا چند فرزند ، تغييراتي در اندازه جمعيت به وجود مي آورد که خود به تغييرات اجتماعي منجرمي شود. قدرت نيز به عنوان يک مفهوم اساسي در تغييرات اجتماعي نقش دارد. مثلاً افراد داراي قدرت بيشتر نقش بيشتري در ايجاد تغييرات اجتماعي دارند. بسياري از تغييرات اجتماعي ناشي از تلاش جهت دستيابي به قدرت است مثل حرکت هاي انقلابي در بسياري از جوامع رو به توسعه که طي آن بسياري از افراد به زمين براي کشاورزي و شرايط بهتر کاري دست مي يابند. يکپارچگي کارکردي نيز زمينه را براي تغييرات و وابستگي دروني اجزاء جامعه فراهم مي آورد.

نظريه هاي کلاسيک تغييرات اجتماعي

تغييرات اجتماعي در تمامي شئون زندگي اجتماعي اتفاق مي افتد و بر هر دو وضعيت يعني : کنش هاي اجتماعي متقابل ( روابط اجتماعي ) و ساختارهاي بزرگتر نهادهاي اجتماعي ما تأثير مي گذارند. مثلاً ملاحظه اين که پيشرفت هاي بنيادي و فن آوراند چه اندازه ساختار کار و اشتغال را تحت تأثير قرار داده است،خود به تغييرات اجتماعي برمي گردد. بعضي از ناظرين اجتماعي نيز عقيده دارند که در حال حاضر اغلب جوامع بشري در حال ورود به عصر جديدي از تاريخ هستند، و در آن جامعه به ساختارهاي جديدي دست مي يابد . همان طور که موتور محرکه و پيدايش ماشين، نيروي انساني وابسته به زمين و کشاورزي را کاهش دارد و آن را به کارخانه ها رهنمون ساخت، خودکار شدن ( اتوماسيون ) و الکترونيک ( راتيکس ) هم خود تغييري در تخصص ها به وجود آورد و طي آن نيروي انساني دوباره از کارخانه به دفتر و اداره و مراکز اطلاعاتي منتقل شد.

تغييرات اجتماعي و تغييرات فرهنگي

تغييرات اجتماعي

جامعه شناسان در خصوص تغييرات اجتماعي چهار سوال زير را مطرح مي نمايند:

1-نيروي محرکه عمده تغييرات اجتماعي چيست؟

2-آيا جهتي براي تغييرات اجتماعي وجود دارد؟

3-آيا علل و جهت تغييرات اجتماعي در تمامي جوامع بشري در همه جا و همه وقت يکسان است؟

4-پيامدهاي تغييرات اجتماعي چيست؟

5-به طور کلي تغييرات اجتماعي عبارت است از تحول و دگرگوني در الگوهاي رفتاري  فرهنگ و ساختار جامعه طي زمان .نظريه تکامل اجتماعي هربرت اسپنسر جامعه شناس انگليسي مبتني بر حرکت جوامع از ساده به پيچيده مويد تعريف فوق است.

جهاني شدن اقتصاد و سرعت تغييرات اجتماعي

از سه دهه پيش به اين سو بسياري از کشورهاي جهان موانع اقتصادي را از سر راه برداشته، ظرفيت هاي اقتصادي خود را گسترش داده و خود را به بازارهاي جهاني وارد کرده اند و اين خود به تغييرات وسيع در ابعاد مختلف اقتصاد منجر شده است . با جهاني شدن اقتصاد ( زمينه هاي مختلف اقتصاد مثل مواد اوليه ، اطلاعات مربوط به نيروي انساني، حمل و نقل ، وضعيت مربوط به ماليه، بازاريابي و ... ) جوامع جهاني همگي با يکديگر داراي يک نوعه يکپارچگي يا وابستگي دروني شده اند (1993 : ---) اين حرکت جامعه  جهاني را به يکديگر نزديک کرده و تغييرات سريع اجتماعي را به دنبال آورده است . انتقال و همه جايي شدن کالاهايي چون کوکاکولا، مک دونالدز، کداک و نظاير آن در جوامع مختلف جهان، زمينه هاي فرهنگي نزديک به يکديگر را به دنبال آورده است . اين جريان خود جهاني شدن فرهنگي را از طريق وسايل ارتباط جمعي ،گردشگري ، مهاجرت و پناهندگي و ... تقويت کرده است . گسترش سيستم هاي ماهواره اي و شبکه هاي تلويزيوني جهاني نظريه دهکده جهاني مارشال مک لوهان مربوط به دهه 1960 را به اثبات مي رساند جرياني که در آن نزديک شدن فرهنگ ها به يکديگر اجتناب ناپذير است .

تغييرات اجتماعي در ايران

جامعه ايران نيز طي نيم قرن اخير سريعاً و از جهات مختلف رو به تغيير بوده است . اين تغييرات تحت تأثير عوامل مختلف صورت گرفته است . عواملي چون ارتباطات شهرنشيني، صنعتي شدن جامعه، گسترش آموزش و پرورش و ... در اين حرکت نقش داشته است . عامل اقتصادي به عنوان مهم ترين و پرنفوذترين عامل تغييرات اجتماعي ايفاء نقش کرده است . اين عامل امروزه تحت عنوان فرآيند جهاني شدن يا تا جايي که به اقتصاد مربوط مي شود گسترش ارزش هاي اقتصادي ايفاأ نقش مي کند. مصرفي شدن جامعه، ورود کالاهاي مختلف به جامعه و يا توليد آنها در داخل کشور و ... همگي تغييرات سريع و وسيعي را به دنبال آورده است . اين قبيل تغييرات اجتماعي تغيير در قشربندي اجتماعي تغيير در نظام رفتاري و ارزشي ، تغييرات فرهنگي و .. را نيز به دنبال آورده است .

تغييرات اجتماعي طي نيم قرن اخير در سه دوره قابل بيان و مشاهده است

دوره اول از سال 1341 به بعد: به دنبال ايجاد تغييرات در قوانين مربوط به مالکيت ارضي مجموعه اي از تغييرات اجتماعي در کشور ظاهر شد، ساختار قشربندي اجتماعي تحت تأثير قرار گرفت مهاجرت هايي از روستا به شهر آغاز گشت و غيره.

دوره دوم از سال 1351 به بعد: به دنبال تغيير قيمت نفت و افزايش آن از حدود بشکه اي 2 دلار به حدود 11 دلار و روند افزايشي آن به تدريج، دوباره تغييرات سريع اقتصادي اجتماعي بين اقشار مختلف به ويژه جوامع شهري آغاز شد ساخت و ساز شهري عمران شهري و به طور کلي نوسازي اقتصادي اجتماعي آغاز شد که خود تغييرات وسيع اجتماعي را به دنبال آورد . طي آن مهاجرت هايي از روستا به شهر مصرفي شدن جامعه ورود نيروي انساني از بخش کشاورزي به بخش خدمات و صنعت آغاز شد و اين روند با سرعتي شتابان تا سال 1357 ادامه داشت . افزايش قيمت نفت دست يابي اقشار مختلف به درامدهاي بيشتر بالا رفتن قدرت خريد و ... تغييرات وسيع اجتماعي را در جامعه ايران به دنبال آورد . تلقيات الگوهاي رفتاري ، روابط اجتماعي ، نهاد خانواده و .. همگي به طور عميقي تحت تأثير قرار گرفتند که هنوز بسياري از آثار آنها در گروه هاي سني بالاتر جمعيت مشهود است

دوره سوم از سال1357 به بعد به دنبال ظهور انقلاب اسلامي مجموعه اي از تغييرات اجتماعي در جامعه ايران به تدريج پديدار شد بسياري از نگرش ها تغييرکرد روابط اجتماعي اشکال متفاوتي به خود گرفت اخلاقيات ارتقاء يافت روابط اقتصادي تغيير کرد و به طور کلي چارچوب هاي اجتماعي و فرهنگي جديد در جامعه پديدار شد . طي آن و به دنبال روابط جديد جمعيت در نقاط شهري و روستايي به شکل بي سابقه اي افزايش يافت و در نتيجه جمعيت کمتر از 15 ساله به حدود 43% افزايش يافت که خود پيامدهاي فرهنگي جديدي را به همراه داشته است و ....

تغييرات اجتماعي و مسايل اجتماعي

تغييرات اجتماعي در حالي که تغيير در شيوه زندگي تغيير در روابط اجتماعي شرايط متفاوت عاطفي و نگرش هاي نويني را به دنبال مي آورد متعاقباً پديده ها و مسايلي چون جنايت خشونت بحران در خانواده طلاق اعتياد فقر بي خانماني فساد اخلاقي بيماري هاي رواني الکليسم و نظاير آن را در بر دارد . کم و کيف چنين پديده هايي در جوامع مختلف متفاوت جلوه گر مي نمايد .

گسترش مسايل اجتماعي تا حد زيادي به توسعه اقتصادي و توسعه شهرنشيني مربوط مي شود. مواردي از اين نوع پيامدها چون بي ثباتي خانواده مفاسد اجماعي طلاق جنايت و نظير آن امروزه به طور عيني به دنبال تغييرات اجتماعي در روسيه و شرق اروپا قابل مشاهده است . اين پديده از ديدگاه جامعه شناسي قابل گسترش در ابعاد بين المللي نيز هست ، مثلاً

حمل و نقل رو به گسترش مردم از طريق مهاجرت جهاني و مسافرت مسايل بهداشتي را از مرزهاي کشورها خارج مي کند. در اين خصوص بايد افزود که هيچ کشوري نمي تواند از بيماري هاي عفوني ، ايدز و نظير آن در امان باشد .

مفاسد اخلاقي عصر حاضر در بعضي از جوامع در حال تسري به ساير جوامع نيز هست .

بسياري از مسايل اجتماعي ناشي از تغييرات اجتماعي از خارج هدايت و به جوامع ديگر تحميل مي شود. مثلاً انتقال و صادرات نيروي انساني ( زنان ) غيرماهر از شرق آسيا ، هند و .. به ساير جوامع در شرايط عدم تأمين شغلي براي آنها، فقر و سوء استفاده هاي ناشي از آن ، از جمله پديده هاي جديدي است که امروزه در بسياري از جوامع صورت مي گيرد.

بسياري از شهرهاي بزرگ چون نيويورک، لندن، توکيو و ... به خاطر بهره کشي غيرعادلانه از نيروي انساني ، مورد انتقاد شديد جامعه شناسان قرار گرفته اند. چنين الگوهايي به راحتي قابل تسري به ساير جوامع نيز هست .

از ديدگاه جامعه شناسي بسياري از مسايل اجتماعي ناشي از تغييرات اجتماعي قرن بيست و يکم به دنبال پديده رو به افزايش وابستگي جهاني صورت خواهد گرفت . در اين خصوص جامعه شناسان معروفي چون هربرت اسپنسر و اميل دورکين سالها قبل اشاره به گسترش تخصصي شدن و وابستگي درون جامعه داشتند که خود آسيب زاست و ان اين طور تعبير شده است که هنگامي که در يک قسمت عطسه صورت مي گيرد تمام قسمت احتمال گرفتار آمدن به سرماخوردگي را پيدا مي کند . در چنين شرايطي و با ترسيم سناريوي فوق رشد اقتصادي تحولي در انتظارت ظاهر شده پاسخ داده نشوند خود به عنوان مسأله اي نمود پيدا مي کند. از اين رو با ورود به قرن بيست و يکم در شرايط عدم پاسخ گويي به مسايل پديد امده مسايل بيشتري پديدار مي شود که علماي اجتماعي راه حل هاي مناسبي مي بايست نسبت به آنها ارايه دهند .

همان طور که تغييرات اجتماعي از جامعه اي به جامعه ديگر راه مي يابد مسايل اجتماعي نيز به دنبال آن به جوامع رو به توسعه راه مي يابد به گونه اي که نهايتاً خود به مسايل جوانان نيز منجر مي شود. بنابراين، دست اندرکاران امور برنامه ريزي و پژوهشگران مي بايست مسايل قرن آينده را هم به نحوي ترسيم و راه حل هايي را براي آنها در نظر بگيرند.

مسأله اجتماعي از کجا ناشي مي شود

تغييرات اجتماعي که دگرگوني در ساختارهاي اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي به وجود مي آورد در موارد زيادي به مسأله اجتماعي منجر مي شود. مسأله اجتماعي به مثابه زخمي بر پيکر جامعه، يا پارگي در سازمان و ساختار اجتماعي به حساب مي آيد که کارکرد نامناسب  در جامعه را هشدار مي دهد و آن خود نياز به بهبود و درمان دارد. به طور خلاصه يک مسأله اجتماعي عبارت است از حقيقت اجتماعي ملموس، قابل شناخت و ناخواسته اي است که هرچه سريعتر مي بايست به آن پرداخته شود در غير اين صورت مسايل و زمينه هاي بيشتري را پديدار مي سازد . مثلاً افزايش بي رويه جمعيت افزايش جمعيت و کودکان زير 15 سال پدايش فقر و وابستگي بالا در جامعه و .. همگي پديده کار کودکان را در بسياري ازجوامع رو به توسعه به دنبال آورده است که خود جدايي از تحصيل افت تحصيلي ، سوء رفتار با آنها،فقر ، ضعف شرايط تربيتي و .. را در آنها بر جاي مي گذارد. اين وضعيت تسلسلي ادامه مي يابد و از اين نسل شايد نسل هاي پر مسأله تري در آينده به وجود مي آيد .

جامعه شناسان و علماي اجتماعي نقش مهمي در شناخت و ارزيابي مسايل اجتماعي دارند. اين قبيل ارزيابي ها و پژوهش ها در سطوح مختلف در جوامع صنعتي در حد وسيعي صورت گرفته است و در جاي خود ازگسترش دامه بسياي از مسايل اجتماعي جلوگيي به عمل آورده اند. پيش گرفتن سياست هاي اجتماعي مناسب و گسترش قانونمندي در جامعه خود نيز به پيشگيري از بروز مسايل اجتماعي کمک مي کند.

مسايل فرهنگي و تغييرات اجتماعي

ايران نيز مثل بسياري از جوامع رو به توسعه در عصر حاضر و به دنبال پيش گرفتن راه تحول اجتماعي و اقتصادي با بسياري از تناقض ها و مسايل پيچيده مواجه است . به طور کلي در تحول و انتقال از روش زندگي سنتي و نوين اين گونه مسايل به طور اجتناب ناپذيري نمود پيدا مي کند . از آنجا که توسعه اقتصادي خود مستلزم تصميمات و انتخاب هاي قاطع در مراحل و مقاطع مختلف است در موارد زيادي اين گونه اتفاق نمي افتد و تصميمات وانتخاب ها متناسب پيشرفت و تغييرات اجتماعي نيست که خود به بسياري از مسايل فرهنگي منجرمي شود. در شرايط تغييرات برنامه ريزي شده تمامي تلاش ها مي بايست بر اساس شرايط اجتماعي موجود صورت گيرد

فرهنگ ضرورتاً ابزار انطباق است و هيچ فرهنگي ثابت نيست بلکه در شرايط و تحت تأثير عامل زمان عناصري از آن تابع تداوم و تغيير است . ارزش هاي فرهنگي منعکس کننده هر دو نوع عنصر هستند. تغييرات اجتماعي، تغييرات فرهنگي را نيز همراه، قبل يا پس از تغييرات ارزشي ايجاد مي کند. به عبارت ديگر، جريان نوسازي، توسعه اقتصادي و تغييرات اجتماعي مسايل تضاد و همنوايي بين ارزش هاي سنتي و مدرن مي بايست مورد توجه نظام برنامه ريزي قرار گيرد.



نتيجه

شرايط نوين تغييرات اجتماعي ، اقصادي و فرهنگي به همراه در آورده است، يعني تغييراتي که بدون وقفه اتفاق مي افتد و مجموعه اي از ارزشها ي نوين را با خود به همراه مي آورد. تغييرات اجتماعي در عصر حاضر جهات مثبت فراواني داشته چرخه اقتصادي را منظم تر با رونق تر و سرعت آن را بيشتر کرده است . امکانات بهداشتي بيشتري با خود به همراه آورده است که خود ميانگين اميد زندگي را افزايش داده است . تغييرات اجتماعي بسياري از توانايي هاي بالقوه نوع بشر را فعليت بخشيد است و به اشکال مختلف تنويز افکار را در قشرهاي مختلف اجتماعي موجب شده است . اين جريان در بسياري از جوامع شرايط تساوي يا نزديک شدن حقوق زنان و مردان را فراهم آورده و تنوع فراوان در زندگي نوع بشر به وجود آورده است . تغييرات اجتماعي مجموعه ارزش هاي فرهنگي و تربيتي را در سراسر جهان به هم نزديک کرده است و تحت عنوان کلي جهاني شدن اين روند با سرعت در زمينه هاي مختلف ادامه دارد. جهات منفي تغييرات اجتماعي سست شدن روابط عاطفي، سست شدن بنيان خانواده، از خود بيگانگي ( اليناسيون)، تضعيف اخلاقيات، مجموعه اي از فساد اجتماعي و .. را شامل مي شود. در اين که دقيقاً تغييرات اجتماعي ، تغييرات فرهنگي را به دنبال آورده با بالعکس به طور صحيحي نمي توان قضاوت کرد و آن خود همان مصداق مرغ و تخم مرغ است.

                                                             ا                                                    





مقدمه

تغییرات و دگرگونی اجتماعی



نزدیک به نیم میلیون سال است که بشر در روی
زمین زندگی می کند.کشاورزی شالوده ضروری یکجانشینی ،تقریباً فقط دوازده هزار سال عمر دارد.تاریخ تمدنها به شش هزار سال یا اندکی بیشتر برمی گردد.اگر تمامی پهنه زندگی انسان را یک روز تصور کنیم ،کشاورزی در ساعت یازده و پنجاه و شش دقیقه بعد از ظهر اختراع شده و تمدنها در ساعت 11 و پنجاه وهفت دقیقه به وجود آمده اند.پیدایش جوامع امروزی درست در ساعت 11 و پنجاه و هفت دقیقه و سی ثانیه تحقق یافته است!با وجود این شاید تغییراتی که در این سی ثانیه آخر "روز انسانی"رخ داده است بیشتر از دگرگونی هایی باشد که در تمامی مدت زمان قبل از آن پدید آمده است.
شتاب دگرگونی در دوران امروزی را می توان با اشاره به میزان توسعه فن و صنعت به آسانی نشان داد.
شیوه های زندگی و نهادهای اجتماعی جهان امروزی حتی با شیوه های زندگی و نهادهای اجتماعی گذشته ای نه چندان دور تفاوت اساسی دارند.فقط در طی دوره ای معادل دو یا سه قرن _یک برهه زمانی کوتاه در بستر تاریخ بشر _زندگی اجتماعی انسان با چرخشی تند از انواع نظم اجتماعی که مردم هزاران سال در آن می زیستند به سرعت فاصله گرفته است .
در طول تقریباً نیم قرن گذشته آهنگ دگرگونی به جای اینکه کند شود ،شتاب گرفته است و ما بیش از هر نسل دیگری پیش از خودمان با آینده ای نامعلوم روبرو هستیم .شرایط زندگی برای نسلهای قبلی همیشه نامطمئن بود:مردم در برابر بلاهای طبیعی ،طاعون و قحطی بی دفاع بودند.امروز در کشورهای صنعتی تا اندازه زیادی از این بلایا مصون هستیم؛عدم احساس امنیت نسبت به آینده در واقع ناشی از نیروهای اجتماعی ای است که ما خودمان مسئول آنها هستیم.
دگرگونی اجتماعی


نظریه های دگرگونی اجتماعی

دو رویکرد کلی در کوشش برای درک مکانیسمهای عمومی دگرگونی در سراسر تاریخ بشر مهمتر از رویکردهای دیگر بوده اند.
یکی از این دو،رویکرد تکامل گرایی اجتماعی است،که می کوشد بین دگرگونی زیستی و اجتماعی ارتباط برقرار کند.
دیدگاه دوم مربوط به ماتریالیسم تاریخی است_که در اصل توسط کارل مارکس طرح و تنظیم گزردیده،اما بعداً توسط نویسندگان گوناگونی بسط و توسعه یافته است.
نظریه های تکاملی
داروینیسم اجتماعی
تکامل یک خطی و چند خطی
نظریه تکامل پارسونز
ماتریالیسم تاریخی



عوامل تاثیر گذار بر دگرگونی

عوامل موثر بر دگرگونی اجتماعی را می توان تحت سه عنوان جمع بندی کرد:محیط فیزیکی،سازمان سیاسی،و عوامل فرهنگی.
محیط فیزیکی
سازمان سیاسی
عوامل فرهنگی
تحلیل مراحل دگرگونی



دگرگونی در گذشته نزدیک

چگونه می توان توضیح داد که چرا در دویست سال گذشته یا به عبارتی دوره تجدد،دگرگونی اجتماعی چنین شتاب حیرت انگیزی پیدا کرده است؟بدیهی است که این موضوع بسیار پیچیده ای است.اما نشان دادن بعضی از عواملی که به آن مربوط می شود دشوار نیست .شگفت آور نیست که آنها را می توان در امتداد خطوطی مشابه با عوامل موثر بر دگرگونی اجتماعی در سراسر تاریخ طبقه بندی کرد .ما در تحلیل آنها ،تاثیر محیط طبیعی را در چارچوب اهمیت فراگیر عوامل اقتصادی به طور کلی ،در نظر خواهیم گرفت.
تاثیرات اقتصادی


تغییرات جاری و درو نماهای آینده

 



دگرگونی اجتماعی ما را به کجا می برد؟تحولات عمده ای که ممکن است با آغاز قرن بیست و یکم زندگی ما را تحت تاثیر قرار دهند چیست؟جامعه شناسان در مورد پاسخ به این سئوالات،که بی گمان تا اندازه ای متضمن تاملات نظری است،توافق ندارند. سه دیدگاه مختلف در مورد این مسئله وجود دارد.
نظریه همگرایی
نظریه جامعه فراصنعتی
نظریه سرمایه داری و سوسیالیسم


دگرگونی اجتماعی:نظری به آینده

ممکن است ما به سوی نظمی فراصنعتی در حرکت باشیم یا نباشیم ،اما چنین می نمایاند که در دورانی از دگرگونی اجتماعی زندگی می کنیم که حتی با استانداردهای دو قرن گذشته شگفت انگیز است. ما می دانیم ابعاد مهم این دگرگونی چیست، اگر چه تبیین آنها همچنان مورد تردید است. این عوامل شامل عواملی هستند که نظریه پردازان جامعه فرا صنعتی و دیگران ذکر کرده اند:
1-آهنگ فوق العاده سریع نوآوری فنی و صنعت،همراه با تاثیر فن آوری اطلاعات و ریز الکترونیک.
2-فرسایش صنایع تولیدی موجود اقتصادهای غربی،همراه با انتقال تولید صنعتی اساسی به سمت شرق.
3-درگیری فزاینده همه جوامع صنعتی در شبکه به هم پیوسته ارتباطات جهانی.
4-تحولات عمده در درون حوزه های خانوادگی و فرهنگی همراه با تغییرات در روابط جنسیت.
5-ادامه اختلافات آشکار ثروت و قدرت بین کشور های صنعتی و کشورهای فقیر جهان سوم .
6-ودر پس زمینه همه اینها ، تعادلی ظریف بین امکان صلح جهانی دیر پای و برخورد هسته ای که میتواند بیشتر جمعیت جهان را از پهنه گیتی محو کند .
هنگامی که از کرانه این قرن به قرن آینده می نگریم نمی توانیم پیش بینی کنیم که آیا یک صد سال آینده با توسعه اجتماعی واقتصادی صلح آمیز همراه خواهد بود ،یا با افزایش مسائل جهانی-که شاید حل آنها فراتر از توانایی بشریت باشد.بر خلاف جامعه شناسان نخستین ،که دویست سال پیش آثار خود را به نگارش درآوردند،ما به روشنی می بینیم که نتایج صنعت ،فن آوری و علم امروزی به هیچ روی کاملاً سودمند نیستند.جهان ما پرجمعیت تر و ثروتمندتر از همیشه است،ما امکاناتی برای کنترل سرنوشت خود و بهتر ساختن زندگیمان داریم که برای نسلهای پیش کاملاً غیر قابل تصور بود.با این حال جهان به فاجعه هسته ای و زیستی نزدیکتر می شود.اظهار این مطالب به هیچ وجه نباید موجب نگرشی نومیدانه و تقدیرگرایانه گردد.اگر یک چیزی وجود داشته باشد که جامعه شناسی به ما عرضه می دارد،آگاهی عمیق از تسلط بشر بر نهادهای اجتماعی است.ما انسانها،آگاه از دستاوردها و محدودیتهایمان،تاریخ خود را می سازیم.برداشت ما از جنبه های تیره تر تغییرات اجتماعی امروزی نباید ما را از داشتن نگرشی واقع گرایانه و امید بخش نسبت به آینده باز دارد.


 

 

 

 

 

              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 1:34  توسط زندی  | 

فقر نظریه پردازی در جامعه شناسی ایران

متن پیش رو مصاحبه ای ست با دکتر تنهائی که توسط مریم رحیمی سجاسی در پائیز 1387 انجام شده است.متن مصاحبه مجدداً توسط مسئولین وب سایت دکتر تنهائی ویرایش شده است.

• در جامعه شناسی ایران نظریه ای وجود ندارد که در سطح جهانی مطرح باشد یا مورد پذیرش همه باشد، ما در پی فهم دلایل این مسئله هستیم، نظر شما در این مورد چیست ؟
دلیلی ندارد که نظریه ای را همه قبول کنند. درکشورهای غربی هم همگان هرنظریه ای را قبول ندارند. ما یک دست نظریاتی داریم که یک عده آن را قبول دارند وعده¬ای دیگر قبول ندارند. تفاوت در این است که در جوامع غربی به خاطر ساختار و فرهنگ پلوراستیک يا جمع گرایانه، تساهل و تسامح، و خاصیت های دموکراتیک که بحث سازمانی است، و نه شعاری، نظریه پردازها آراء دیگران را می شنوند و انتقال میدهند، حتی اگر آن آراء را قبول نداشته باشند. مشکلی که ما در نظریه پردازی داریم، این است که در ایران ساختار فرهنگی جامعه، بر ساختار دانشگاهی، سیطره انداخته است. یعنی اساتید ما وقتی نظریه ای را می شنوند، انگار آن را نشنیده¬اند، نه می گویند خوب است و نه می گویند بد است. من کاری در مورد جامعه شناسی نظری در سال 82 منتشر کردم، سال 84 انجمن جامعه شناسی بحثی داشت راجع به این که جامعه شناسی نظری چیست؟

دنباله مطلب درادامه...



گفتم من کتابی سال 82 منتشرکردم، هیچ کدام از همکاران نه گفتند خوب است و نه گفتند بد است. اشکالی که در نظام ساختاری داریم این است که همدیگر را نادیده می گیریم، اگر نادیده نمی گرفتیم، حداقل این بود که می گفتیم، آقاي دكتر چلبی فلان جا، فلان حرف را زده، آقاي دكتر توسلی فلان جا این را گفته، تنهائی هم این را گفته، اگر مایل بودیم قبولش کنیم، و اگر مایل نبودیم می توانستیم قبولش نداشته باشیم. ما در ساخت نظری فاقد یک گفتمان میباشیم. نمی گوئیم چه کسی، چه کاری انجام داده؟ و یا چه کار کرده؟ مهم نيست كه نظريه هاي همكاران را قبول كنیم، ما حتي به وجود آن ها هم اقرار نمی کنیم، به این که این کاري انجام شده¬است یا نه.
اما در کشورهای متمدن به وجود آراء مختلف احترام مي گذارند و اقرار می کنند، می گویند فلانی، فلانی و فلانی، چه چيزهايي گفته اند، بدون اين كه به معناي پذيرفتن يا مردود دانستن تلقي شود. اما در ساختار فرهنگی ما چنين اخلاقي وجود ندارد. دلیل آن هم این است که فرهنگ ما بسته و بخیلانه است. ما ظاهراً دوست نداریم دیگران مطرح شوند. گويا اغلب دچار سوي گيري كناره گير فعال، يا پرخاش جويانه، در مدل فروم، شده ايم.
من اولین بار است که در حین مرور مقالات، متوجه شدم آقاي دکتر چلبی هم نظریه ای در مورد قشربندی دارد و من این را نمی دانستم، باور كنيد از صميم قلب خوشحال شدم. حداقل انجمن، باید در یک قالبی این نظريه را تعریف کند. من نظریه ای در مورد برون ساخت، درون ساخت دارم. اصلاً کسی خبر ندارد، کسی نگاه نکرده است. من با یکی از همکاران بحث نظری میکردم، گفتم تو فلان کتاب من را خواندی که این را می گویی، گفت نه!! ببينيد، ما همدیگر را قرائت نکرده نقد می کنیم، بدتر از آن به همدیگر اصلاً گوش نمی کنیم و همدیگر را قبول نداریم. متأسفانه ما در ایران به خواندن نظرات همدیگر قائل نیستیم.
يادم هست در دوره ي دانشجویی کتابی در مورد شیوه ي مالکیت در دوره ي ساسانی از آقاي دكتر خسروی خواندم. ایشان نظری داده بودند که بر اساس تئوری مارکسی، نظام فئودالي تا عصر ساسانی به کمال خود رسیده و اگر اعراب حمله نمي کردند ممکن بود ما بعد از دوره¬ی ساسانی به نظام بورژوازی دست پيدا م كنيم. حال به غلط بودن یا درست بودن این مسأله کاری ندارم. در هر صورت یک نظريه است. اما کدام یک از دانشجویان ما از آن اطلاع دارند؟ در کدام کتاب ما ذکر شده؟ همین مدل را من بر اساس نظريه ي وبر در کتاب درآمدی بر مکاتب دنبال کرده¬ام، دقیقاً نظام سلطانی وبر همانند نظام فئودالیته ي مارکس در عصر ساسانی به اتمام می رسد. به همان استدلال مي توان گفت اگر حمله اي صورت نمي گرفت رشد تاريخي ايران به احتمال به اقتدار عقلانی راه پيدا مي كرد. چه کسی گفته که این نظر نادرست است، يا درست است، يا مهمل است؟ ما دانشگاهي ها هم، مثل عامه ي مردم، عادت به شنیدن نظرات مختلف نداريم. اين نشانه ي سلطه ي اخلاق پدرسالاري در تمامي ساختار اجتماعي جامعه ي ما است.
پس نظریه هست ولي ما از وجود آن بی خبر هستیم، به نظر می رسد که علت آن هم ساختار سازمانی است. چون خٌلق و خٌوها به این صورت شکل گرفته است. جامعه شناس ها هم هین طور هستند. سال به سال همدیگر را ملاقات نمي كنند، اگر هم ملاقاتی داشته باشند در مورد این که در سال گذشته چه کارهایی انجام داده¬اند، صحبتی نمی شود، کتاب های همدیگر را هم نمی خوانند. دانشجوها هم در این مورد ما را الگوی خودشان قرار می دهند، دیگران را نادیده می گیرند و یا حداقل بی خبر می مانند.
من در مبحث قشربندی در تحولات تاریخی، بحث هايی نظری مطرح کرده ام و قائل به طبقه ي فرادست و فرودست و چهار قشر دروني هستم و اين نظرات مختلف را آورده ام، اما دیگران آن ها را نشنیده گرفتند. اوایل آقاي دکتر توسلی جایی مطرح کرده بودند که تنهائی هم در مورد بلومر این را می گوید، ایشان نگفتند که خوب است یا بد، نقل قول به معنای درست بودن حرف من نیست، انتقال می دادند و می گفتند فلانی هم این را گفته، حداقل کارهمین بود. اما همين هم خوب بود. همه جا امتیاز و اعتبار کار را متولیان هر امری را نگه می دارند، اگر ما متولیان جامعه شناسی همدیگر را قبول نداریم، در شنیدن نظرات همدیگر از خودمان تحمل نشان ندهیم، احترام نمی گویم، حداقل تحمل داشته باشیم و بگوییم فلانی هم این را گفته است. خوب یا بد، فرقی نمی کند، دست کم این است که نظریه¬ای داریم. من نظریه ها را به عنوان شاخه ای در رشته جامعه شناسی از جامعه شناسی نظری جدا می کنم. نظریه ها یعنی این که بیاییم بگوییم نظریه پردازان مختلف چه به صورت تاریخی، چه به صورت پارادایمی، چه گفته اند. جامعه شناسی نظری مبحث دیگری است، در ایران حداقل تا مقطع دکتری، کاري در باب جامعه شناسی نظری نشده است. در بعضی کتابها فقط توضیح داده شده که جامعه شناسی نظری چیست، نظریه چیست؟ چگونه به وجود می آید؟ از چه اجزاء و عناصری تشکیل شده؟ این عناصر چه چیزهای مهمی هستند؟
به نظر من ما باید به چند نکته¬ی¬مهم توجه کنیم: یکی از این نکات این است که جامعه شناسی به عنوان یک علم دارای اصول و قواعدی است، که در ایران گم شده است. من سعی کردم با توجه به نظریه پردازان بزرگ همانند مرتن، کالینز، بلومر، گورویچ و ... تعدادي از اصول را استخراج کنم. پس چیزی از خودم مطرح نکردم، كه خداي ناكرده موجب تفاخر من شود و ديگران احساس ناخوشايندي كنند. من آن اصول را بازیافت کردم. اصل کار از مرتن و دیگران است. وجه مشترک جامعه شناسان اصول فرا مکتبی آن ها است و وجه تفاوتشان اصول مکتبی آن ها. طبیعی است جامعه شناسان باید در جاهایی با هم تفاوت داشته باشند. من تفسیرگرای کنش متقابل نمادی ام، آقاي دکترعبداللهی احتمالاً کارکردگرای پارسنزی است، نه من مثل او می شوم، نه او مثل من. لزومی هم ندارد مانند همدیگر فکر کنیم. لزومی هم ندارد که بگوییم پارسنز و عبداللهی اشتباه می کنند و یا آنها بگویند من و بلومر اشتباه می کنيم. ما هنوز در جامعه ي ایران متوجه این نكته نشده ایم که اگر چیزی را بلومر گفته و ما پذیرفتیم به این معنا نیست که دیگران مثل پارسنز اشتباه گفته¬اند. هرکسی در حوزه ي پارادایمی خود درست می گوید. نقد نظریه ها هم باید در حوزه ي پارادایمی انجام شود، و نه در قلمرو تحليلي. اگر غیر مکتبی باشد موظف می شویم کسانی که مخالف اعتقادات ما هستند را رد کنیم. من بر اساس بحث های کالینز و مرتن و.. سه منطقه ي معرفتی معرفی کرده¬ام که براساس آن می توانیم نظریه ها را تحلیل کنیم. دانشجویان ما نمی دانند اصول نظری و اصول فرا نظری چیست؟ حتی دانشجویان دکتری هم این را نمی دانند. البته اگر شرح مرا بخوانند به احتمال مي توانند این دو موضوع را از همدیگر تفکیک کنند، اما مدرسین ما هم اکثراً بین این ها تفکیکی قائل نمی شوند.
مسئله دیگر تفاوت بین مفاهیم تحلیلی و مفاهیم مکتبی است که اصلاً در ایران مطرح نیست. من در سال 60 که در دانشگاه شیراز بودم، راجع به ابن خلدون مطلبی را نوشتم و گروه جامعه شناسي آن را به همه دانشگاه ها فرستاد. در دانشگاه تهران بزرگی ایراد گرفته بود که چگونه ابن خلدون را تحلیل تضادی کرده¬اید، تحلیل تضادی متعلق به مارکسیست ها است و ابن خلدون مسلمان است، این دو با هم تضاد دارند. من تازه فهمیدم اساتید ما بین مفاهیم تحلیلی و مفاهیم مکتبی فرقي نمی گذارند. جامعه شناس ها تضاد را حداقل به چند معنا می گیرند،که من در کتابم به دو معنا آن از نظرکالینز و مرتن و ... اشاره کرده¬ام، یکی معنای مکتبی و دیگری معنای تحلیلی می باشد، اما هیچ کدام از آقایان نمی خواهند بشنوند که این کار انجام شده است، چشمشان را باز نمی کنند ببینند کاری انجام شده است. مشکل این است که یا خبر ندارند، یا دوست ندارند خبر داشته باشند. حاضر به اقرار نیستند که فلانی این حرف را زده است. حتي نظريه پردازان غربي را در صورتي نقل مي كنند كه با باورداشت هاي قبلي آن ها سازگار باشد.
ما بايد حداقل همدیگر را تحمل کنیم، این تحمل خیلی مهم است. مثلاً مرتن در هنگام توضيح مفهوم کارکرد از برچسب كاركردگرايي سخت مي پرهيزد. او نشان می دهد این شبهه ي بي توجهي به تفاوت مفاهيم تحليلي و مكتبي آن جا هم وجود داشته است. در دهه ي 60 ميلادي، درآمریکا جامعه شناسان این شبهه را داشتند، پس در ایران هم باید باشد و این خیلی عجیب نیست. مرتن فرياد مي زند اگر من تحلیل کارکردی می کنم به این معنا نیست که کارکردگرا هستم. شما هم به من برچسب کارکردگرا نزنید، بعد مرتن از کارکردگرایی با دو معنای ایدئولوژیکی و غیر ایدئولوژیکی یا تحليلي بحث می کند. عین این بحث را کالینز در مورد تضاد مطرح می کند یا گورويچ يا بودٌن و بوريكاد در مورد دیالکتیک. بنابراین در جامعه شناسی امریکا خیلی روشن بین تحلیل کارکردی functional analysis و تحلیل کارکردگرایانه functionalistic analysis تفاوت قائل شده اند، اما در جامعه شناسی ایران بین این دو مفهوم تفاوت روشني اعمال نشده است. در نتیجه من این دو مبحث را از هم جدا کردم. از مفاهیم تحلیلی و کارکردی پنج معنا را جدا کردم، ساخت، تضاد، نظم و... .
اگر از اغلب جامعه شناسان بپرسید آيا وبر تحلیل دیالکتیکی دارد می گویند نه، در حالی که دارد. می گویند وبر تحلیل تضادی ندارد، اما دارد و این نشان دهنده¬ی فقر نظریه شناسی است، كه مقدمه ي نظريه پردازي است. ما متأسفانه به یک جنبه از جامعه شناسی بسیار بها داده¬ایم و آن جنبه مکتب شناسی است. اصول و مفاهیم مکتبی را خوب فهمیده¬ايم، یعنی دقیقاً وجه تمایز را، اما همگرایی در نظریه های جامعه شناسی را نمی بینيم، پس به اصول فرا نظری در نظریه ها نمی رسيم. بزرگترین فقر نظری در جامعه شناسی ما نديدن تفاوت هاي ميان مفاهیم مکتبی و تحلیلی است.

• آيا فقر نظريه پردازي در جامعه شناسي ايران به علت ضعف تمايز بين قلمروهاي فرهنگي سياسي، علمي و عدم توسعة تخصص گرايي در سطح جامعه است؟
شاید ناشی از ضعف تمایز بین قلمروها باشد. اما به نظر من، ما اغلب کتاب های جامعه شناسان مختلف را که خیلی به آنها علاقه نداریم، نمی خوانیم یا تندخوانی می کنیم و یا کج خوانی می کنیم. آن ها را که به آن علاقه مندیم را خوب می خوانیم. مثلاً در مورد بلومر در ایران اصلاً چیزی خوانده نمی شود. آن ها که نخوانده¬اند فکر می کنند تئوری وی خرد است، ضمن اینکه تئوری خرد چیزی کمتر از تئوری کلان ندارد، در حقیقت من تئوری خرد را بد نمی دانم که از آن پرهیز کنم. اما بلومر مفهوم کنش پیوسته را مطرح کرده است که در ایران تعریفی از آن ارائه نمی شود. بدون مطالعه می گویند خرد است. حداقلش این است که مقالات را بخوانند و ببینند تنهائی چه گفته ¬است؟ اگر اشتباه گفته، به چه دلیل؟ من سند می آورم، صفحه می آورم که بلومر نظرش این است وبر هم همینطور. ریتزر، وبر را خرد می بیند بعد که می فهمد اشتباه کرده، می گوید در روش خرد است، در مفاهیم اساسی خرد نیست. مگر ما خرد و کلان در روش هم داریم. ریتزر به این علت روش خرد و کلان را مطرح می کند که اشتباهش را به نوعی درست کند. اساساً ریتزر در مورد تفسیرگراها و تفهمی ها نظر صائبی ندارد و متأسفانه کتاب نظریه¬ی ریتزر از پرفروشترین کتاب هاست و دانشجوها فکر می کنند چون خارجی است درست می گوید. ما که ایرانی هستیم غلط می گوییم، از مشکلات ما فقر فرهنگی هم هست . اگر کتاب خارجی می بینیم فوراً جذب آن می شویم، اما نظریه های ایرانی ها را نمی خوانیم. شارح نظریه ای اگر غربی باشد، ترجمه می کنیم، اما اگر یک ایرانی نظریه ای داشته باشد کسی گوش نمی دهد. نمی خواهند ببینند چیست. پس در اینجا دو مسئله داریم یکی عدم تفاوت گذاری بین اصول مکتبی و فرا مکتبی و دیگری هم دعوایی است که راجع به علم و تعریف و کارکرد آن هست. در پاسخ به کارکرد علم من مناطق معرفت شناسانه را ذکر کردم. که ما فکر می کنیم کار جامعه شناسانه، توصیف یا تبیین صرف تجربی داده هاست. تبیین را با توصیف یکی تلقی میکنیم. ما جامعه شناسي را با جامعه نگاری اشتباه گرفته ايم. یعنی بر اساس كشف برخي همبستگي ها استنتاج نهايي انجام مي شود، بدون دليل نظري. مثلاً رابطه بین خودکشی و عوامل آن که دورکیم جامعه شناسانه به آن نگاه می کند و مورد بررسی اش قرار میدهد را در نظر بگيريد. به گروه ها نگاه می کند تا ببیند میزان خودکشی در گروه هاي پروتستان و کاتولیک، شهری ها، متأهل ها چگونه است. بعضی ها به این نتیجه رسیدند که خوب این یک نظریه است، در حالی که این یک قانون است. وقتی روایی و تعمیم پیدا کرد، قانون است. قانون علمی نظریه نیست. آقاي دکتر محسنی در ایلام تحقیق کرده¬اند وگفته¬اند نظریه ي دورکیم در ایران صادق نیست. در حالی که قانون علمی كشف شده توسط دوركيم است كه موضوع بحث است، و نه نظریه ي دوركيم. به عنوان نظریه در هیچ جا دورکیم نمی گوید خودکشی معلول مجرد بودن يا پروتستان بودن است، این قانون است، نظریه نیست. نظریه محصول هماهنگي قانون و مباني نظري است: {قانون علمی + اگزیوم ها ( مبانی نظری )}. دورکیم پس از گردآوري داده ها اضافه مي كند که هرگاه انسجام زیاد شود خودکشی کم می شود، نه این که چند تا نظریه در مورد خودکشی داده باشد، او وجه مشترک اینها را پیدا کرد، وجه مشترک اینها چیست؟ انسجام اگر زیاد شود، خودکشی کم می شود و برعکس. بعد دیدند در ایلام شوهرانی که متأهل هستند، خودکشی بیشتر کرد¬ه¬اند، گفتند تئوری دورکیم رد شد. در حالی که تئوری دورکیم رد نشده، قانونی که دورکیم پیدا کرده است رد شده است. خوب قانون در موقعیت های مختلف رد می شود. او بسته به میزان انسجام اجتماعی، تغییر میزان خودکشی را نشان می دهد. نكته ي دوم این است که فقط نوعی از اگزیوم را در نظر گرفته¬اند. وقتی رابطه فرد با جامعه شدت یابد، خودکشی کاهش پیدا میکند، گفتند رابطه زیاد است پس چرا خودکشی کردند بنابراین تئوری دورکیم مردود است. در صورتی که می توان آن را بر اساس خودکشی فاتالیستیک توضیح داد. یک تئوری و یک نوع خودکشی که معرفی نکرد، 4 نوع معرفی کرد. پس مرد ایلامی خودکشی کرد چون دید زیر فشار فرهنگی که باید به عنوان پدر برای بچه ها و مهمانها خرج کند و وضع اقتصادی و محتوم بودن این سرنوشت که نمی تواند خود را نجات دهد مثل برده ها و زن ایلامی و عرب و .. قانون خون بست و... را دارد خود را کشت.
نمونه ای دیگر، نویسنده ای انگلیسی زبان چنین اظهار کرده که، نظریه ی وبر، یعنی: اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری در جاهایی هم مصداقی نداشته است، زیرا که در برخی کشورها با وجود اخلاق کاتولیکی، سرمایه¬داری به وجود آمده است، پس تئوری وبر رد می شود. در ایران هم می گویند سرمایه داری در حال شکل گیری است، خصوصی سازی چقدر زیاد شده و.. اما اخلاق پروتستانی نداریم. در صورتی که مدلی که وبر ساخته است سنخ های آرمانی گونه گونی است. دقت نکرده اند که مدل پروتستانی تنها در سنخ آرمانی تاریخی درست می آید، و نه سنخ جامعه شناختی. اما می توان آن را به سنخ جامعه شناختی تبدیل کرد. عناصر پروتستانیزم چیست؟ اجازه برای سود طلبی. مهم نیست پروتستانیسم این اجازه را بدهد یا فقهای امروزی مسلمان یا کاتولیک ها. بحث وبر، بحث لوتر و کالوین نیست، بحث عناصر مورد اتکای آنهاست. اخلاق یعنی عناصری که گرایشات عاطفی، فرهنگی، ارزشی شما را تغیر میدهد. پس هرگاه گرایشات اخلاقی پروتستانی، سودگرایی و منفعت طلبی را مجاز بشمارد، می تواند روح سرمایه داری را محقق کند. به این ترتیب سنخ آرمانی و تاریخی وبر به سنخ آرمانی جامعه شناختی تبدیل می شود. فقر نظری¬گری همین است. ما به دانشجویان می گوییم وبر چند تا سنخ آرمانی دارد؟ حفظ کنید و بنویسید. در مقطع دکتری هم همین است، خیلی هم توجه نمی کنند. اشکال کار همین است که نظریه ها را به شکل تحلیلی و جامعه شناسی نظری نخوانده¬ایم. در خواندن نظریه¬ها، می بایستی به عناصر آن توجه کنیم، عناصر هر مجموعه باید تعریف شوند و عنار مهم از نا مهم جدا شوند تا قابلیت های نظریه هویدا شوند.

• آيا مي توان عدم رشد نظريه پردازي در جامعه شناسي ايران را به نبود تخصص گرايي در رشته جامعه شناسي نسبت داد؟
ما در قلمرو جامعه شناسی نظری کاری نکرده ایم. هرکسی از راه رسیده، نظریه ها درس داده، حفظ کرده و نقالی کرده اند، بدون تحلیل های نظری؛ ممکن است تحلیل های کاربردی انجام شده باشد اما تحلیل نظری، نزدیک به صفر است. می گویند: قال کنت، قال وبر، قال مارکس و ...، . نظریه شناسی تحلیل نظریه هاست، نه نقالی نظریه ها.

• كيفيت و نوع همكاري و نيز مشاركت گروهي و كار جمعي در بين اصحاب جامعه شناسي چه تأثيري بر رشد جامعه شناسي و نظريه پردازي در آن داشته است ؟
چون جامعه شناسان همدیگر را تحمل نمی کنند، کار گروهی نیز به ندرت در نظریه پردازی و تحلیل های بنیادی دیده می شود. نظریه تولید نمی شود، آنچه هم که تولید می شود، متروک می ماند و پخش نمی شود. دیدگاه ها و روش دکتر چلبی را فقط دانشجویان خودش یاد می گیرند و می فهمند، دیدگاه ها و روش من را هم فقط دانشجویان خودم می فهمند. آنها حرف ما را نمی شنوند، ما هم حرف آنها را. خوب در این صورت چه اتفاقی می افتد؟ نتیجه همین می شود که هست، و این به ساختار جامعه بر می گردد: ساختاری دوتایی یا جامعه ای با ویژگی های من اجتماعی، به تعبیر مید و بلومر. در جامعه ی سنتی دوتایی یا من اجتماعی، نفر سومی غریبه است و همیشه با یک بهانه ای، که در هر موردی متفاوت است، هر کس که کمی متفاوت بیاندیشد را گوشه گیر و منزوی می کنند.
به نظر می رسد به تعبیر گولدنر، جامعه شناسی رسمی یا دولتی، یا به اصطلاح دانشگاهی، فرصتی برای اندیشه و روش ناموافق را به جامعه شناسان دیگر اندیش، یا جامعه شناسی غیر دولتی نمی دهد. ابزارهایی متعارف و ظاهراً بخشنامه ای، مثل گزینش علمی و ارتقاء مرتبه هم نمونه ای از روش های کنترل و منزوی کردن همین پارادایم های جامعه شناختی است که به گوش جامعه شناسان در قدرت های اجرای ناخوشایند می آید.

• آيا وضعيت اجتماع علمي جامعه شناسان از لحاظ كمي و كيفي، تأثيري در فرايند توسعه نظري جامعه شناسي داشته است؟
به نظر من جامعه شناسی کمّی، که من آن را با اصطلاح جامعه نگاری تعریف می کنم، رشد خوبی داشته است، اگرچه دربند تنها یک طرح پژوهشی گرفتار آمده است: طرح همبستگی. مدل های مختلف آماری و کمّی زیادی وجود دارد، اما چرا درجازدن در پیدا کردن چند رابطه، آن هم چند رابطه ی مفروض، و نه احتمالاً واقعی: به نظر می آید این متغیر با آن متغیر رابطه ای معنادار دارد! و هزار ترفند آماری برای اثبات یا مردود کردن یا کشف آن. مثل این است که به ورزش زیبایی اندام بپردازید، ولی فقط بازوی راست را تقویت نموده و بقیه عضلات بدن را تقویت نکنید. شکم و پا و مغز و ... ضعیف بماند. وضعیت آماریمان خیلی خوب پیش می رود، اما جامعه شناسی نظری و تحلیل های بنیادی پارادایمی رو به قهقرا برده و جامعه شناسی ایران رو به جامعه نگاری گذارده است.

• آيا عدم استقلال نهادهاي علمي و درجات مختلف نياز آن ها به حمايت هاي رسمي، عامل تأخير در توسعه كيفي و نظري جامعه شناسي بوده است ؟
در فصل دوم کتاب جامعه شناسی نظری ذکر کرده¬ام، و نظر میلز هم همین است که؛ وقتی جامعه شناسی وابسته به دولت است، نمی تواند به عنوان یک رشته ی مستقل موجودیت داشته و آزادانه حرف بزند. حداقلش این است که نمی گذارند کارش را درست انجام دهد، در نتیجه زندگی روزمره اش هم اداره نمی شود. بنابراین جامعه شناسان فعال در ایران به این نتیجه رسیده اند که؛ چه کار داریم به این که چرا اعتیاد بوجود آمد، یا چگونه می توان آن را حذف نمود. به چگونگی اش می پردازیم، و این که چند درصد بالا رفته یا چند درصد پایین آمده است. این کارکرد را سازمان برنامه هم می تواند به انجام رساند. پس وظیفه جامعه شناس در این میان چیست؟ این که بگوئیم خودکشی در میان کارگران بالا رفته یا پایین آمده تبیین نیست، اصلاً برای گفتن این مطالب لازم نیست جامعه شناسی بدانیم، آمار بدانیم کافی است. چنین بیانیه های جامعه شناسی نیست، جامعه نگاری است. بله خوب است مقوله بندی یا دسته بندی کنیم. مقولات را کجا به کار ببریم، داده ها را پیدا کنیم، اما تحلیل و تبیین نیست. پس بایستی تحلیل را از تبین جدا کنیم. ما باید تبیین کنیم. یعنی اصول موضوعه نظریات را پیدا کنیم. {قانون علمی + اصول موضوعه} می شود نظریه، بدون مبانی نظری که از هستی شناسی برخاسته است، نظریه شکل نمی گیرد.
می گویند نظریه ایدئولوژی است، بگذاریمش کنار. و طبعاً با چنین رویکردی فقط به آمار و ارقام نگاه می کنند. این کمّی زدگی است. جامعه شناسان بزرگ هیچ یک از این کار ها را نکردند. یکی از مشکلات فقر نظری همین است که روش های به کار گرفته در پایان نامه های ارشد و دکتری و لیسانس را که بررسی کنیم، اغلب از طرح هم بستگی استفاده کرده اند . اگر بگویم 95 درصد، شاید کم باشد. به طوری که انگار همین طرح وجود دارد، در جامعه شناسی ایران به این وسوسه غلط افتاده ایم که فکر می کنیم حتماً باید یک مدل ریاضی و آماری مسئله ی جامعه شناختی را توضیح دهد. در حالی که خیلی از مسائل، در بنیان آماری نیستند. بزرگترین جامعه شناس های ما آمار به کار نمی بردند. مارکس، وبر، زیمل کجا آمار به کار بردند؟ دورکیم هم فقط در بخش های از مطالعه ی خودکشی استفاده کرد. اساس حرف های جامعه شناسان بزرگ امروز هم بر اساس حرف های همین بنیان گذاران است. ایران هم همیشه چند دهه عقب است. تازه افتاده¬ایم در کمّی زدگی. اما نگاه کنید به جامعه شناسان بزرگ اخیر، آیا از دستگاه های آماری بالا رفته اند؟ گیدنز، فوکو؟ بوردیو؟ هابرماس؟ مشکل ما این است که جامعه شناسی نمی تواند خدمتگزار یا کارگزار مسائل اجتماعی ایران باشد، نمی تواند مشکلی را حل کند یا پیشنهادی بدهد. توصیه ی علمی بدهد. راهکار ارائه بدهد. ارائه ی راهکار یکی از کارکردهای جدی، ولی فراموش شده ی جامعه شناسی است. پس جامعه شناسان به این دلیل که مایل هستند پرهیز سیاسی داشته باشند و بتوانند زندگی شان را اداره کنند، همه می گویند علم با راهکار رابطه ای ندارد. اما پزشکی، زمین شناسی، همه رشته ها راهکار ارائه می دهند، در کتاب جامعه شناسی نظری با طرح سه منطقه ی معرفتی این ها را توضیح داده¬ام.

• عده اي از نظريه پردازان نبود آزادي بيان، امنيت انديشه و فضاي مناسب نظريه پردازي در ايران را مانع رشد نظريه پردازي مي دانند، نظر شما در اين مورد چيست؟
در جامعه شناسی نظری گفته ام چرا جامعه شناسان هدف و کارکرد علم نظریه ها را توصیف محض دانسته اند، نه ارائه ی راهکار. چون پرهیز سیاسی داشته اند. در جامعه ی آمریکا هم که از فضای بسیار بازی برای نقادی برخوردار است سی رایت میلز تحت فشار های سیاسی، آکادمیک و غیر آکادمیک بر اثر سکته در گذشت. چرا؟ چون به سیستم انتقاد کرد. مارکوزه وقتی بعد از انتشار نوشته¬هایش جنبش دانشجویی در امریکا راه افتاد، آمدند خانه اش را سنگسار کردند، در دهه 60 و 70، ناگزیر شد به آلمان مهاجرت کند. این مسائل مربوط به جامعه ای می شود که ادعای آزادی بیان دارد، جهان سوم که تکلیفش معلوم است. من جهان سوم را بر اساس مدل هربرت بلومر، جامعه ME (من اجتماعی) می دانم. یعنی جامعه ی ایران بر اساس مدل توسعه اجتماعی مید هنوز در مرحله بازی های (Game)قرار دارد. زمانی که به مرحله دیگر تعمیم یافته برسیم آزادی را می توانیم تجربه کنیم.
آزادی بخشنامه ای نیست، که مثلاً دستور دهند از فردا همه آزادند، هرچه می خواهند بگویند. آزادی فرایندی ساختاری است. ساختار جامعه ما (differentiation) تفکیک یافته نیست. تفکیک یافتگی اش ناقص است، چون ناقص است بیشتر در حالت Game و بازی های دوتایی قرار گرفته است. این به چه معناست؟ یعنی این که من و شما در حال گفتگو هستیم، نفر سومی اضافه شود، تحملش نمی کنیم کاری می کنیم که از دور خارج شود. به دلیل فقر نظری گمان بر این است که وقتی زیمل می گوید 2 نفره 3 نفره، یعنی از دو یا سه فرد گفتگو کرده است. در حالی که دو شیوه ی کنش مطرح است، دو ساخت یا دو حجم جامعه شناختی dimension مطرح است. می گویند زیمل خُردگراست. اگر خردگرا است، مفهوم پول و غربت را چه کسی توضیح می دهد؟ زیمل به شرح این موضوع می پردازد که بر اساس رابطه های مبتنی بر واسطه ای به نام پول رابطه های مردم در شهر ها عوض می شود. آیا این موضوع خرد است؟! وقتی می گوید دوتایی، سه تایی، نمی گوید دو تا آدم یا سه تا آدم، دو ساخت از زندگی است. مثلاً دولت و ملت، ساختار جوامع سنتی دوتایی است، در بازی فردی و دوتایی مید، پادشاه بالاست و ملت پایین. کدخدا بالاست، رعیت پایین. اگر روشنفکری به عنوان نفر سوم ظهور پیدا کند چه می شود؟ مزدک، عیسی(ع) و... از چنین جایگاهی برخوردار بودند (جایگاه نفر سوم). اما بازی سه تایی در هندسه زیملی یعنی چه ؟ یا بازی دیگریِ تعمیم یافته که مید می گوید، این است که غریبه، نفر سوم شناخته می شود. آیا مفهوم شهر در اندیشه زیمل خرد است؟ چقدر بی انصافی و بی دقتی به کار رفته است. او بر آن است که در شهر به دلیل همین نقش سوم، غربت، دلتنگی و فردیت پیدا می شود، و در برابر، در روستا این چنین نیست، در شهر غریبه حق شهروندی پیدا می کند. نکته ی بدبینانه این فرایند را زیمل غربت تعریف می کند. نکته ی مثبت آن را فروم فردگرایی تعبیر می کند، فرایندی که حاصل تمدن بورژوازی و مدرنیته است.

• آيا وجود فخر و غرور ملي و گذشته پرستي شعار گونه بين بزرگان و روشنفكران جامعه، تأثيري بر نظريه پردازي در جامعه شناسي ايران داشته است؟
اثر منفی دارد، من به چنین غروری نرسیده ام، هرچه به تاریخ نگاه می کنم جز فقر و بدبختی و تبعیض طبقاتی و ترس طبقاتی و ... چیزی ندیده ام، افتخاری نیست. اگر افتخاراتی هم داشته باشیم طیف هایی هستند که آن ها را امروز قبول ندارند. یکی از افتخارات این مملکت مولوی است که عده ای می گویند، کافر است. مثلاً سعدی را ادبای ما نفهمیده اند، می گویند همجنس باز است. نفهمیده اند که در عرفان عملی شاهد یعنی شیخِ راهبر، و نه پسر بچه ای زیبا. این ها در ادبیات شاهد را پسر بچه ی زیبا تعریف می کنند. ادبا نشستند و با تعابیر خودشان عرفان را تعریف کردند، نزد عرفا نرفتند، به اصطلاح علمی مطالعه یا مشاهده ی مستقیم نکردند تا ببینند عرفا از عرفان چه تعریفی دارند. شاهد سعدی، نه پسر بچه، که شیخ ابوحفظ عمرسهروردی، پیرمردی است خمیده قامت، اما از چشم سعدی زیبا و دلفریب. او را زیبا می دیده، اما نه زیبایی جسمانی، زیبایی ای که نه من می توانم توضیح دهم، و نه کسی که توجه ندارد متوجه می شود. این هم یکی از موضوع های اسرار عرفا است. در وصف صورت و قامت این پیرمرد خمیده می گوید:
من سرو ندیده ام کله دار
من ماه ندیده ام عبا پوش
از آمد و رفتنت چه گویم
می آیی و می روم من از هوش
اگر جاهایی هم از شاهد بازی مورد نظر آقایان ادبا نقلی می کند، یک نقل یا روایت تاریخی است، عناصر فرهنگی مملکت را گزارش می کند، نه تمایل خود را. در گلستان، همانند مونوگرافی ها و تذکره ها، شاهد روایت های فرهنگی توسط سعدی هستیم. شیخ سعدی از بزرگترین ادبای ماست، دنیا امروزه سعدی، حافظ و مولوی را می شناسد و از پنجره ی نگاه آن ها اشارات و لطایف در یافته اند. اما ساختار فرهنگ سیاسی ما دوتایی است: تمایل طبقاتی فرادستی و فرودستی، که در دو سنخ از جامعه شناسان هم دیدیم: جامعه شناسان رسمی و ....

• جهان انديشي و نگرش عام گرايانه به موازات نگاه تطبيقي، انگيزه لازم براي شناخت گروه هاي ديگر و جمع آوري اطلاعات و رشد مطالعات اجتماعي را موجب مي شود ( هم به لحاظ مكاني و هم به لحاظ زماني )، آيا حس ناسيوناليستي در ايران مانع شكل گيري تفكر انتزاعي و تطبيقي و در پي آن نظريه پردازي در جامعه شناسي ايران شده است ؟
اگر ناسیونالیسم تحجر فکری بیاورد، بله. اگر خودمان را بهتر از دیگران بدانیم، خود را درست بدانیم و دیگران را غلط، بد است. اما اگر خود را مقابل هجوم دیگران حفظ کنیم، خوب است. تمام مذاهب و نیز مکاتب انسان گرایی با ملی گرایی مخالف هستند. ملی گرایی وقتی مدعی این نکته می شود که حق ملت در برابر فرادست باید حفظ شود، اشکالی ندارد. مثلاً مصدق و درخواست او برای استیفای حقوق ملت در برابر تسلط انگلیس بر نفت یا سلطه ی فرادستان پادشاهی بر سرنوشت ملت. اما روی دیگر آن قوم مداری است. یعنی فارس بهتر از دیگران است. مثل قدیم که یونانی ها به غیر می گفتند بربر. شیعه، سنی را کم می بیند و سنی، شیعه را. این یعنی نبود تحمل در ساختار فرهنگی سیاسی. توقع دست کم ما این است که حوزه ی روشنفکری خود را از حوزه ی عمومی جدا کند، اما متاسفانه در موارد گوناگون و در حجم وسیع و گسترده می بینم که هیچ تلاشی صورت نگرفته است، که هیچ، حتی مشکل احساس نمی شود. هرکس گمان می کند او تنها درست فهمیده است و دیگران بایستی از او پیروی کنند، اما ازاین نکته غافل است که بنابر شهادت تاریخ این کج فهمی نتیجه ی مستقیم نشستن پشت میز تصمیم گیری است.

 

• آيا عدم تقاضاي جدي از طرف جامعه و بخش هاي آن ( نهادهاي مدني و دولت ) از رشته جامعه شناسي براي مطالعات عميق، مانع نظريه پردازي در اين رشته شده است ؟
نه فقط دولت های جهان سوم، دولت های جهان اول هم همین طور هستند، از جامعه شناسی مداحی می خواهند نه نقادی. در حالی که کار اصلی جامعه شناس انتقاد است. شما اگر پیش پزشک بروید، به شما چه می گوید؟ می گوید چه دختر زیبایی؟ چه پسر رشیدی؟ نه از مشکل شما می گوید و چه بسا بیش از چیزی که شما می دانید هم از مشکلات شما بگوید. مثلاً نه فقط دندان، بلکه لثه شما هم مشکل دارد. ولی شما ناراحت نمی شوید، و اگر هم خوشحال نشوید، اما تشکر می کنید. اما بیچاره جامعه شناس اگر روزی از مشکل چیزی بگوید.
به نظر من جامعه شناسی بیش از هر چیز دیگری باید انتقادی باشد، ما باید نقد کنیم، کار علم نقادی است. روانشناس چه می کند، می گوید تنش های روانی وجود دارد؟ اما از ما انتظار دارند بگوییم، به به چقدر همه چیز رو به راه است. چقدر ما خوبیم و مثلاً غربی ها بد هستند. این که علم نیست! این مداحی است. مسلم است که دولت نمی تواند به جامعه شناس کمک کند. در آمریکا هم نتوانسته کمک کند. به خاطر همین پارسنز می شود هاروارد نشین و میلز منزوی، چون میلز سیستم را زیر سئوال می برد ولی پارسنز این کار را نمی کرد. همه جا وقتی سیستم دولتی را نقد می کنی همین طور است، چرا همه دولت های دنیا با مارکس مخالف هستند؟ چماق تکفیری که پیدا کرده¬اند چماق دین است. در حالی که هم خودش مذهبی بوده و هم خانواده اش. مارکس می گوید دولت ها خدمتگزار سرمایه داری¬اند، سرمایه داری هم اساساً نمی تواند به نفع بشر باشد و باید از بین برود. روشن است که هیچ دولتی از این حرف خوشش نمی آید. طبیعی است که علیه مارکس حرف می زنند. جامعه شناس هم بستگی دارد بخواهد چه کار کند.
به نظر من باید نظر جامعه شناس را حتی اگر غلط است، به عنوان یک نظر پزشکی تلقی کنند. تشحیص ها هم می توانند نادرست یا درست باشند. بروند به یک پزشک دیگر مراجعه کنند، اما نگویند این پزشک مثلاً وابسته به اسرائیل است. خوب این نظر پزشک است، ممکن است غلط باشد. هرگاه دولت و مسئولین ما جامعه شناسان را به عنوان پزشکان جامعه، که ممکن است تشخیص نادرستی هم داشته باشیم جدی بگیرند، ما می توانیم کمک کنیم و مفید باشیم. آن ها هم می توانند از ما کمک بگیرند و الا آن ها از ما فرار می کنند و ما از آن ها، هر کدام به شیوه ای.

• مسائل مورد مطالعه در رشته ی جامعه شناسي عمدتاً توسط نهادهاي رسمي، دولتي و ... تعين مي شود. به طوري كه به نظر مي رسد جامعه شناسي در ايران قادر به طرح مستقل و مطلوب موضوعات اجتماعي نيست. علت اين وضعيت چيست و آيا اين شرايط تأثيري بر عقب ماندگي جامعه شناسي از نظر توليد نظريه دارد؟
میلز معتقد است کار جامعه شناس این نیست که بنشیند تا کمپانی ها یا نهادهای پژوهشی سفارش بدهند، باید خود آن ها مسئله سازی کند و هیچ گاه منتظر ننشینند، بلکه پیوسته در پژوهش باشند. این وظیفه و کار جامعه شناس است.

• چارچوبهاي مفهومي و نظري رايج در جامعه شناسي كنوني كشور عمدتاً تقليدي ، غير انتقادي و وارداتي است. يعني نظريه، ابزار پژوهش و زاويه ديد پژوهشگر از خارج تأمين مي شود. به نظر شما اين وضعيت چه تأثيري بر رشد جامعه شناسي و نظريه پردازي در آن داشته است ؟
مدرسین نظریه ها و شارحین و کسانی که کتاب می نویسند در این زمینه هیچ کدام جامعه شناسی را تحلیلی نمی نویسند، نظریه ¬را تحلیلی نگاه نمی کنند. بلکه نقالی می کنند. مثلاً می گویند جامعه شناسی مارکس، دیالکتیکی است، روش دیالکتیکی را از هگل گرفته و بعد ماتریالیستی اش کرده. می گویند دیالکتیک تز و آنتی تز و.. است و جامعه شناسی مارکس چه ها گفته. اما نمی گویند روش دیالکتیکی مارکس چه تاثیری بر جامعه شناسی اش داشته است؟ کدام عنصر نظری مارکس تز است، کدام آنتی تز و کدام سنتز، و چگونه به عنوان یک مجموعه ی دیالکتیکی عمل می کنند. من در کتاب درآمدی بر مکاتب... مدلی برای تبیین دیالکتیکی ساخته ام. شاید مدل یا تحلیل من غلط باشد. اما من این تحلیل را انجام دادم، حداقلش همین است، دیگران بهتر از آن را کار کنند. کار پارسنز را هم تحلیل کردم. مدلی تطبیقی از دیالکتیک پارسنز و مارکس ساخته ام. عناصر تئوری پارسونز را بر اساس آن شناسایی و تحلیل کرده ام. در صورتی که در اغلب متون نظریه به عنوان یک بسته بندی دیده می شود و از عناصر موجود در هر نظریه غفلت می شود.

• ارتباط جامعه شناسي ايران با جامعه شناسي غربي، يك طرفه است نه همكاري متقابل، آيا اين وضعيت در ضعف نظريه پردازي بومي موثر بوده است؟
اینطور نیست، ما کار نمی کنیم، اگر انجام دهیم، می پذیرند. ما می توانیم مقاله ارائه دهیم، هر چند که من منکر محدودیت امکانات آکادمیک هم نمی شوم.

• با توجه به شرایط فعلی جامعه، برای توسعه ی نظری جامعه شناسی شما چه راهکاری را پیشنهاد می کنید؟
باید جامعه شناسی نظری را تقویت کرد، تحلیل کرد. مدل های تحلیلی را باید یاد گرفت. به جامعه شناسان بزرگ رجوع کنیم. فقط به گفتن این که آن نظریه خوب است و آن جامعه شناس این را گفته است اکتفا نشود، تحمل همدیگر را داشته باشیم، دیدگاه های جامعه شناس های داخلی باید منعکس شده و اطلاع رسانی شود. چطور می گوییم فلانی، در فلان روستای فرانسه فلان حرف را زده، اما در مملکت خودمان، حرف های خودمان را نشنیده می گیریم. این یعنی این که ما تحمل نداریم، یا همان مثل قدیمی که چمن همسایه سبز تر است.
زمانی خلیفه بنی عباس (المقتدر) متوجه شد تعداد مجتهدین زیادی پیدا شده است، به دلایل نیاز به اجماع اجتماعی خواست فقه را یک کاسه کند. گفت چند فقیه را دیگر فقها تأیید کنند. اما هیچ کدام از فقهای آن عصر حاضر نشدند، فقهای زنده ای را تأیید کنند. از فقهای مرده انتخاب کردند. در قرن 5 هجری، مالک بن انس، شافعی و احمد بن حنبل و حنفی را انتخاب کردند، که همه مرده بودند. الان همه می گوییم دکتر صدیقی، چون مرده است، اگر زنده بود او را هم مطرح نمی کردیم. اما کسی مثل آریانپور را، نه زنده اش را احترام گذاشتیم نه مرده اش را. در جامعه شناسی کشور ما مشکل همانی است که گولدنر در آمریکا دید، یعنی فقط جامعه شناسی آکادمیک یا رسمی، و آن هم نوع سازمانی، رسمی و دولتی می تواند شناخته شود. آریانپور را نمی شناسیم، اما صدیقی را می شناسیم، که در حد خودش هم خیلی خوب بود، اما آیا آریانپور کم بود؟! من تفسیرگرا هستم و به معنای مکتبی به هیچ کدام گرایش خاصی ندارم، اما نباید بی انصاف بود. البته این وظیفه ی انجمن جامعه شناسی، و در گام بعد وظیفه ی دیگر جامعه شناسان با وجدان حرفه ای است که هر دو جناح را ذکر کنند. ما به معنای گولدنری، همان طور که چند بار متذکر شدم، دو نوع جامعه شناس داریم. یکی طیف آکادمیک، مثل صدیقی، رفيع پور، ساروخاني و توسلی و دیگران، و طیف دیگری که آریانپور در راس آن قرار دارد. طيف دیگری اسد نظامی از اساتید دانشگاه تهران، که پیش از آن در آمریکا شاگرد مرتن بود، بعد از انقلاب هم به آمریکا رفت و نظریه های جامعه شناسی تدریس می کرد. ساخت گرا بود، اما مرتن را خوب فهمیده بود. احمد اشرف و خسرو خسروی فراموش شده اند، این افراد دارای هر سوی گیری که باشند، اما کارهای قابل توجهی به جای گذاشته اند. آیا اعمال شخصی، باورهای باورشناختی و زندگی خصوصی جامعه شناسان به ما مربوط می شود؟ اگر این طور است چرا از شهرت فوکو و چاپ کتاب های او در ایران نگران نیستند. مگر هم جنس گرا نبود! یا گیدنز که مشروب هم می خورد و هم پالگی سیاسی تونی بلر بود، آقایان را نگران نمی کند؟ آیا کدام یک از جامعه شناسان فعلی مثلاً به مناسک نماز جماعت و ... باور دارند، یا شرکت می کنند؟ من متاسف هستم که به آوردن این مثال های ناپسند ناگزیر شدم. اما برای پرسش از خودمان لازم است، چگونه حاضر شده ایم، برای مثال، حاصل چند دهه کار پژوهشی اندیشمند و دانشمندی چون دکتر امیر حسین آریان پور را به باد غفلت و فراموشی بسپاریم! اگر چه او به لحاظ تاریخ جامعه شناسی ایران واقعیتی سخت ماندگار خواهد بود.
در نظریه های هر رشته ي علمی، صدها نظر و صدها گرایش گونه گون یا متناقض وجود دارند. قرار نیست همه هماهنگ با هم فکر کنند. من هم با هيچ كدام از روبكردهاي بالا همراه نيستم. اما معتقد هستم به همه ي آن ها بايد اخترام بگذاريم . نظريات آن ها را درست بفهميم و درست منتقل كنيم. تحمل نكردن پيش كسوتان با رويكردهاي متفاوت، يعني نگاهي عاميانه و متعصبانه داشتن، این یعنی همان جامعه ی من اجتماعی، با هندسه ای از روابط دوتایی، و نه سه تایی، و نه در میان عامه ی مردم، که میان فرهیختگان مملکت. 


منبع: http://www.hatanhai.com



 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 3:5  توسط زندی  | 

از سایر پدیده کودک ازاری                                                              

امروزه خشونت های خانوادگی ’یکی از مسائل مبتلا به جوامع ’اعم از شهری و روستایی شده است’                            

ومردم نیز به طور عام در برخورد با این معضل’از مراکز ذی صلاح تنها طالب مجازات متهمان هستند0 در حالی که برخورد با این پدیده به نگرش عمیق تری نیاز دارد0

این مساله زمانی اهمیت پیدا می کند که دریا بیم  این پدیده با ابعاد مختلف خود  می توا ند محمل بروز عواقبی با شد که در نهایت بی  ثباتی  تزلزل ارکان مختلف اجتماعی را سبب میشود  این که بسیاری از متهمان و مجرمان خشونت های خا نوادگی را عامل اصلی تکوین شخصیت خود و بروز اعمالشان معرفی میکنند’ریشه در این نکته دارد0 با توجه به گستردگی بحث خشونت های خانوادگی ’در این نوشتار به یکی از شایع ترین انواع ان یعنی بحث کودک ازاری میپردازیم0کودکان به دلیل صفات خاصی که از نظر سنی دارند ’بسیار ا سیب پذیرتر از سایر افراد جامعه هستند0این اسیب پذیری ممکن است دلایل مختلفی چون صغر سن ’عیوب مادرزادی’بیماریهای خاص ’پایین بودن قدرت تفکر ’ناتوانی در تشخیص خوب و بد’مطا بقت با محیط و 000 داشته باشد0 از این رو برای پیشگیری از این اسیب پذیری ’والدین’سرپرستان و سایر اولیایی که مسئولیت کودکان را به عهده دارند باید ا شنایی کافی و علمی از موارد ذکر شده ’بیماری ها ’عقب ماندگی’ضعفها و عوامل خطرساز داشته با شند تا انها را مورد حمایت و مراقبت خود قرار دهند’´اما متا سفا نه گاه بزرگسالان و متولیان امر به لحاظ نداشتن اطلاعات کافی و درست از عوامل مذکور یا به دلایل دیگر به جای حمایت و مراقبت از کودکان ’ انان را مورد ازار و اذیت قرار مید هند که این امر در اینده به یک معضل بزرگ اجتماعی تبدیل خواهد شد0کودک ازاری’ ان دسته از رفتارهایی را شامل میشود که از سوی سایر افراد’ به ویژه بزرگسالان در برخورد با کودکان انجام میشود و به اشکال مختلف به سلامت جسمی و روانی انها اسیب وارد میکند 0


دلایل کودک ازاری:|       1)نا اگا هی والدین: گاه والدین یا افراد دیگر که به کودکان ازار می رسا نند ‘ نمی دانند که رفتار انها کودک ازاری است 0 انها را تحقیر و توهین می کنند به نیازهای اسا سی  انها بی توجه هستند و این رفتارها را عادی و معمولی می دانند0                                                                                                                                                                

   2)مشکلات اقتصادی : فقر سبب میشود کودکان از دسترسی به نیازهای اسا سی مانند اموزش ‘بهداشت‘تغذیه‘و000 محروم شوند یا والدین به دلیل فشارهای مالی با رفتارهایی چون پرخاشگری‘خشونت‘بی توجهی و000 کوذکان را مورد ازار قرار دهند0 3)اعتیاد: اعتیاد به دلیل خصوصیاتی که در افراد ایجاد میکند مانند پرخاشگری‘کا هش عاطفه و000 سبب میشود کودکان مورد ازار بویژه مورد سو ا ستفاده قرار گیرند0 4)بیماریهای روانی: در صورتی که والدین به بیماریهای روانی مبتلا باشند با رفتارهایی که ناشی از بیماری انهاست سبب ازار کودکان میشوند0 5)مشکلات خانوادگی:مشاجرات شدید والدین ‘ جمعیت زیاد خانواده ‘شیوه های تربیتی نامناسب ‘در برخی موارد وجود ناپدری و نامادری و000 سبب میشود کودکان مورذ ازار قرار گیرند تا حدی که مشکلات خانوادگی یکی از دلایل کودک ازاری محسوب میشود0 6)مشکلات کودکان: کودکانی که به طور نسبی مشکلات شدید و پایداری دارند بیش کودکان در خانه و مدرسه مورد ازار جسمی و روانی قرار میگیرند0      انواع کودک ازاری: 1) کودک ازاری جسمی : یعنی رفتارهایی که به جسم کودک صدمه میزند0 به عبارت دیگر به حالت بالینی کودکان معمولا زیر 3 سال گفته میشود که یک بار یا به کرات مورد ضرب و شتم و ازار و شکنجه عمدی افراد بالغی که مسئولیت انها را بر عهده دارند مانند پدر و مادر‘قیم یا والدین رضاعی قرار گیرند0 مانند کتک زدن‘سوزاندن‘مجروح کردن‘شکستن‘کبودکردن و000   2) کودک ازاری روانی : شامل رفتارهایی است که به سلامت روانی کودک اسیب میرساند مانند توهین کردن ‘تبعیض قائل شدن ‘ تحقیر کردن ‘ترساندن و    0  00 3) بی توجهی و غفلت : یعنی توجه نکردن به نیازهای اساسی کودکان مانند خوراک و پوشاک‘بهداشت ‘محبت ‘اموزش  و000   4) سوء استفاده و کودک ازاری جنسی: یعنی استفاده از کودکان در زمینه مواد مخدر ‘واداشتن انها به کارهای سخت ‘ سوء استفاده جنسی به صور مختلف و 000  *تبعات کودک ازاری : کودکی دوران رشد و شکل گیری شخصیت است ‘انواع کودک ازاری در این سالهای مهم و حساس به رشد و سلامت انان اسیبهای جدی وارد می کند 0 کودکان ازاردیده در تمام جنبه های رشد مانند رشد جسمی ‘ ذهنی و روانی و اجتماعی با مشکلات و نارسایی های فراوانی رو به رو خواهند شد0 بررسی های انجام شده نشان میدهد که بسیاری از کودکانی که در دوران کودکی مورد ازار و اذیت قرار گرفته ا ند‘ در بزرگسالی خود به ازار و اذیت کودکان پرداخته اند0 نمونه و مصداق بارز ان ماجرای پاکدشت و محمد بیجه است 0 * پیشگیری از کودک ازاری: هر چند مانند هر پدیده و بزه اجتماعی خاص جوامع بشری و زندگی اجتماعی است و هرگز نمی توان ان را ریشه کن کرد اما اعمال راهکارهای پیشگیرانه تاثیر بسزایی در کاهش ان خواهد داشت 0 که بر حسب ضرورت در درون و برون خانواده ها میتوان انها را به کار گرفت 0اموزش خانواده ها در این زمینه از نقش بسزایی بر خوردار است 0 بخصوص در مورد والدینی که با تصور اینکه روش تنبیهی که در مورد کودکان خود قرار میدهند روش موثری است ‘غفلت از اینکه با این کار اسیبهای جبران ناپذیری را متوجه فرزندان خود میسازند0 مصونیت عاطفی کودکان در خانواده نیز میتواند بسیاری از رفتارهای احتمالی خشونت بار علیه کودکان را هم از سوی خویشاوندان و هم اجتماع خنثی کند0 همچنین بسیاری از والدین باید بیاموزند که برای جلوگیری از سوء استفاده افراد سودجو از کودکان ‘باید اگاهی های مفیدی را در اختیار کودکان خود بگذارند و با روشنگری های به موقع انان را نسبت به تهدیدهایی که در کمینشان است مطلع و بیدار کنند0  از سویی وجود پشتوانه های موثر قانونی و تنبیه کودک ازاران از سوی نهادهای قضایی و انتظامی ضرورتی است که این پدیده شوم بشدت به ان نیازمند است0                   ******کمیته تحقیق کودک ازاری و غفلت ******                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       کمیته تحقیق کودک آزاری و غفــلت یک گروه طرفـــدار حقــوق کودکان است که در ایالات متحده آمریکا تشکیل شده و هدف خود را تلاش در جهت بهبود وضعیت زندگی کودکان در ایران از طریق گسترش امر تحقیق، آموزش  و دادن آگاهی در خصوص پدیده کودک آزاری در ایران قرار داده است.

                  هدف این کمیته  پیشگیری و ارتقاء آگاهی عمومی در مورد تمامی  اَشکال کودک آزاری و غفلت از طریق گسترش امر تحقیق و ارائه برنامه های آموزش عمومی می باشد که موجب تغییر وضعیت، رفاه و سعادت کودکان ، خانواده ها، و نهایتاً جامعه خواهد شد.

          کمیته تحقیق کودک آزاری و غفلت در حال حاضر شاخه ای از کانون حمایت از حقوق کودکان    ایرانی تشکیل شده در ایالات متحده آمریکا می باشد و با انجمن حمایت از حقوق کودک، سازمانی معتبر و شناخته شده  در ایران همکاری می نماید.  همچنین اعضاء گروههای نامبرده  از مفاد کنوانسیون حقوق کودک مورخ 20 نوامبر 1989 که حداقل استانداردهای لازم برای حمایت از رفاه کودکان را پایه ریزی نموده، حمایت می نماید.

 

راههای رسیدن به هدف

1- همکاری با دانشگاهیان، متخصصین امور بالینی، و دیگر متخصصان چه از نظر علمی ( آکادمیک) و چه از نظر عملی (بالینی) در جهت توسعه برنامه ها و پروزه های تحقیقی برای آموزش، درمان و جلوگیری از کودک آزاری در ایران.

2- برقراری و ایجاد ارتباط بین افراد متخصص و متعهد و گسترش همکاری و گفتگو بین نهادهای داخلی و سازمانهای بین المللی جهت جلب حمایت بیشتر آنان در بالا بردن سطح آگاهی عمومی از تمامی انواع کودک آزاری در ایران.

3- ارزیابی و برآورد نیازهای آموزشی و تحقیقاتی، تهیه فرمهای مربوط به آن و ارسال آنها برای متخصصین  جهت جمع آوری اطلاعات، تفسیر و ارزیابی آنها در ایران و آمریکا برای استفاده در امر نشر و تحقیق.

4- حمایت از تلاشهای بین المللی در مورد آموزش، درمان و جلوگیری از کودک آزاری در ایران از طریق ترجمه کتابها و مقالات توصیه شده کودکان به زبان فارسی.

 

کودک آزاری و غفلت

کودکی که مورد بدرفتاری واقع شده و فراموش گردیده، کودکی است که رفاه و سلامت او در اثر رفتارها یا بی توجهی والدین یا سایر افرادی که مسئول مراقبت افراد هستند، آسیب دیده یا در معرض تهدید قرار گرفته است.

 

کودک آزاری جسمی:

کودک آزاری جسمی به هر نوع آسیب جسمی غیر اتفاقی و ناگهانی که توسط مراقب کودک ایجاد شده است اطلاق می شود. کودک آزاری جسمی ممکن است به شکل سوزاندن، لگد زدن، کتک زدن و مشت زدن باشد. کودک آزاری جسمی ممکن است ناشی از انضباط افراطی یا تنبیه نامناسب بدنی یا وضعیت کودک باشد. همچنین ممکن است والدین در اثر ناپختگی استرس یا مصرف الکل و سایر موارد به طور مکرر خویشتن داری خود را از دست بدهند.

 

غفلت:

غفلت به بی توجهی به نیازهای اساسی کودک از قبیل غذا، لباس، مسکن، مراقبت پزشکی و سرپرستی اطلاق می شود. در حالی که کودک آزاری جسمی معمولاً به صورت دوره ای رخ می دهد غفلت حالت فرض دارد. خانواده های بی توجه و فراموشکار اغلب خانواده هایی با مشکلات چندگانه هستند با این حال خانواده های دارای مشکلات متعدد همیشه نسبت به کودکان بی توجه نیستند.

 

 

بدرفتاری عاطفی:

بدرفتاری عاطفی به سرزنش کردن، تحقیر کردن، طرد کردن، تبعیض قایل شدن بین کودکان و بی توجهی به سلامت و رفاه کودک از جانب مراقبان اطلاق می شود. در اغلب موارد در حالی که اثرات بدرفتاری عاطفی در فتار کودکان مشاهده می شود، ممکن است کودکان به خوبی آن را درونی سازند که در نتیجه موجب توقف رشد، علایم روان تنی و اختلالات گفتاری می گردد.

اگرچه ممکن است رفتار کودکانی که مورد بدرفتاری عاطفی قرار می گیرند و کودکانی که دارای اختلال عاطفی هستند مشابه باشد ولی نوع و نحوه رفتار والدین به تمایز این دو از یکدیگر کمک می کند. والدین کودکان دارای اختلال عاطفی اغلب مشکل را می پذیرند. آنها نگران سلامت کودک خود هستند و به دنبال کمک می گردند. در مقابل والدین کودکانی که مورد بدرفتاری عاطفی قرار گرفته اند، اغلب کودک را به خاطر مشکل سرزنش می کنند (یا وجود مشکل را نادیده می گیرند)، از هر گونه دریافت کمک خودداری می کنند و به سلامت کودک توجه نمی کنند.

 

جرم زائی بی انضباطی کودکان:

بی انظباطی کودکان و بی تفاوتی یا مسامحه و یا بی اعتنایی والدین نسبت به عدم رغبت کودکان به نظم و تربیت، چه سرنوشت شومی برای آینده کودکان طرح ریزی می کند؟

در بسیاری از خانواده ها والدین چندان در اندیشه تربیت یا مراقبت از فرزندان خود نیستند به محض اینکه کودکان این قبیل خانواده ها به راه می افتند به حال خود رها می شوند و دیگر مراقبتی از آنان به عمل نمی آورند. این رهایی موجب تماس مستمر آنان با اشخاص بیگانه و ناباب می شود و بر حسب سرمشقهایی که در این تماس به کودکان عرضه می شود، اجتماع از آنان افراد بزهکار خواهد ساخت.

 

 

 

خودخواهی و استبداد والدین در انضباط و تربیت فرزندان:

نفوذ و قدرت پدر و مادر در فرزند به وسیله مهر و محبت یا خشونت تأمین می شود با علم به این موضوع که کودک همیشه خواهان مهر و محبت است پی خواهیم برد تا چه اندازه خشونت و قهم موجب انحراف از مسیر عادی می گردد.  ترس و هراس دوران کودکی هیچگاه از روان و ضمیر آدمی زدوده نمی شود. کودکی که به جای مهربانی و نوازش با تنبیه خو گیرد، در دوران بلوغ ترسو، وسواسی و دچار عقده حقارت می گردد. متأسفانه اکثر پدران و مادران یا مربیان هنگام تعلیم و تربیت، تحت ثأثیر نحوه تربیتی خودشان قرار می گیرند تا همان رفتار را نسبت به کودکان تحت فرمان خود روا داشته. تأکید والدین در اطاعت کورکورانه کودک ناشی از این نکته فریبنده باشد که بچه مطیع برای والدین کمتر دردسر دارد و فرزندان خود را بی بلای جان آنان و بلای جان می شوند. برای بسیاری از والدین بهترین فرزند آنست که هیچگاه از امر آنان تمرد نکرده فوراً آنرا بدون هیچگونه چون و چرا انجام دهند. اینگونه اطاعت یا انضباط که مبتنی بر ترس و از راه تنبیه حاصل می گردد موجب اضمحلال حس ابتکارات، نیروی کنجکاوی دیگر رشد نمی یابند. اینگونه کودکان چون به سن بلوغ و رشد رسند یا از هیچ مقامی اطاعت نمی کنند و راه عصیان در پیش می گیرند و یا آنکه مطیع همه می شوند، برای فرمانبرداری و «توسری خوردن» آمادگی پیدا می کنند.

 

سوء رفتار مسامحه در مورد کودک:

سوء رفتار و مساحمه در مورد کودک هم در دختر ها و هم در پسر ها در سنین مختلف در تمام گروه های قومی، و تمام سطوح اجتماعی- اقتصادی مشاهده می شود.

 

حدود کودک آزاری:

محروم ساختن کودک از غذا، لباس، سرپناه و محبت پدر و مادری تا مواردی که در آن کودکان از نظر جسمی توسط یک فرد بالغ مورد آزار و بد رفتاری قرار می گیرند.که آشکارا به صدمه دیدن و غالباً مرگ آنان منجر می شود، گسترده است کودک آزاری یک بیماری طبی- اجتماعی است که به ابعاد فراگیر نزدیک می شود و روز به روز بیشتر مردم را گرفتار می سازد.عده ای آنرایکی از وجوه خشونت اجتماعی تلقی می کنند که به آرامی در اندرون جامعه می خزد و بازتاب آن در تمامی آمارهای جنائی پیدااست.کودکانی که از نظر جسمی یا جنسی مورد آزار قرار می گیرند با انواع زیادی از علائم روانی، از جمله اضطراب، رفتار پرخاشگرانه افکار پارانوئید، اختلال استرس پس از سانحه، اختلالات افسردگی و افزایش خطر رفتار انتحاری مورد توجه قرارمی گیرند.به نظر می رسد سوء رفتار، خطر آشفتگی روانی را در کودکان آسیب پذیر بالا می برد،کودکان مورد سوء رفتار والدین واجد پسیکوپاتولوژی احتمال بیشتری هست که دچار اختلال روانی می شوند تا کودکان آزار ندیده چنین والدینی.

 

سبب شناسی:

عوامل زیادی در پیدایش سوء رفتار و مسامحه در مورد کودکان مؤثر است. بسیاری از والدین آزار دهنده خود قربانی سوء رفتار جسمی و جنسی درمعرض خشونت در زندگی قرار داشته اند.یکی ازتسهیل  کننده های قوی پرخاشگری قرار داشتن دراز مدت در معرض درد و عذاب است. بنابراین، والدینی که خود آماج تنبیه بدنی خشونت، و مواردی بی رحمانه درخانواده ی خود بوده اند ممکن است سنت بدرفتاری را با کودکان خود ادامه دهند.در بعضی موارد، افراد بالغ تصورمی کنند که روش آنها راه مقبولی درآموزش انضباط است.در مواردی دیگر، والدین در مورد روش های تربیتی توأم با سوء رفتار روبرو هستنداما به دلیل فقدان مکانیسم های مقابله ای ناگزیر به تقلید رفتار پدر و مادر خود متوسل می گردند.

شرایط زندگی استرس آمیز، از جمله تراکم و فقر، با رفتار پرخاشگرانه رابطه دارد و ممکن است در سوء رفتار جسمی با کودکان سهیم باشد. انزوای اجتماعی، فقدان سیستم حمایتی، و سوء مصرف مواد توسط والدین احتمال خشونت و مسامحه را با کودکان بالا می برد.بحران های محیطی نظیر فقدان منابع مادی، بیکاری و مشکلات مسکن ممکن است سطح استرس را در خانواده های آسیب پذیر بالا برده و مسامحه و سوء رفتار را پیش آورد.اختلالات روانی ممکن است در سوء رفتار و مسامحه در مورد کودکان نقش داشته باشد چون امکان اختلال قضاوت و فرایند تفکر مطرح است. والدین افسرده و پسیکوتیک یا مبتلا به اختلال شخصیت شدید ممکن است کودکان خود را مؤثر بشناسند یا تصور کنند آنان قصد «دیوانه» کردنشان را دارند.

 

شناسایی کودک آزاری و غفلت در مدرسه:

هر یک از شکلهای بدرفتاری (کودک آزاری جسمی، غفلت، سوء استفاده جنسی و بد رفتاری عاطفی) ممکن است در بین کودکان سنین مدرسه مشاهده شود. معلّمان و مربیان حساس می توانند از طریق مشاهده رفتار کودک در مدرسه نشانه های جسمی و یا در جریان مصاحبه های معمول با والدین نشانه های بد رفتاری احتمالی را شناسایی کنند.

 

نشانه های جسمی:

بد رفتاری نشانه هایی هستند که تقریباً قابل مشاهده اند. این نشانه ها که ممکن است خفیف یا شدید باشد به ظاهر فیزیکی کودک مربوط می شود.

نشانه های جسمی شامل آسیبهای پوستی یا استخوانی یا شواهد حاکی از بی توجهی است که بصورت عوارضی مانند سوء تغذیه و لباس نامناسب (مانند نداشتن لباس گرم در زمستان) تظاهر می نماید.

 

نشانه های رفتاری:

ممکن است تنها یا همراه با نشانه های جسمی باشد. این علایم ممکن است نشانه های ظریفی مانند حس ششم مبنی بر وجود اشکالی درکار، رفتار جنسی در کودکان کوچکتر حاکی از دانش جنسی که به طور معمول در کودکان این سن دیده نمی شود، برای مثال پر خاشگری جنسی نسبت به کودکان کوچکتر باشد.
در گذشته فهرستی ازنشانه های جسمی و رفتاری به عنوان راهنمایی برای کمک به معلّمان درشناسایی کودک آزاری و غفلت تهیه می شد. با این حال صرفاً بر اساس یک یا چند نشانه نمی توان گفت که کودک آزاری رخ داده است. بلکه تشخیص باید بر اساس مجموعه ای از نشانه ها انجام گردد.

نشانه های عمومی کودک آزاری و غفلت از کودکان:

نشانه هایی وجود دارند که نشان دهنده ی قطعی رخداد نوع خاصی از کودک آزاری نیستند اما نشانه های عمومی هستند.

که نشان می دهند کودک در خانه مورد آزار و اذیّت و غفلت قرار می گیرد. این نشانه ها شامل: نشانه های تحصیلی و نشانه های عاطفی و روانی است.

 

نشانه های تحصیلی:

نوع عملکرد تحصیلی می تواند نشانه ای از وجود کودک آزاری و غفلت باشد و زمانی که عملکرد تحصیلی کودک تغییرات ناگهانی  ایجاد می شود.این امر بیشتر صادق است دانش آموزی با عملکرد تحصیلی خوب که ناگهان به مدرسه بی علاقه شده و در کلاسها حضور نمی یابد.ممکن است مورد سوء استفاده عاطفی قرار گرفته باشد.

کودکانی که عینک شکسته شان درست نشده ممکن است مورد غفلت و بی توجهی قرار گرفته باشند.

 

نشانه های عاطفی روانی:

معلّمان معمولاً نسبت به کودکانی که با سایرین متفاوتند مانند کودکان دارای اختلال جسمی و روانی حساس هستند این حساسیت می تواند به کودکانی که مورد سوء استفاده و غفلت قرار می گیرند و ممکن است متفاوت به نظر رسند نیزتعمیم یابد. معلّمان و مربّیان باید نسبت به کودکانی که پرخاشگر،عصبانی و با هم بیگانه هستند و با کسانی که کاملاً منفعل یا گوشه گیر و بی علاقه به ارتباط اند، حساس باشند این علایم در واقع دو قطب انتهایی طیف رفتار یا نگرش و عاطفه قابل انتظار ازکودکانی است که مورد سوء استفاده و غفلت قرار گرفته اند.

کودکان، فشار سنج خانواده هستند.وقتی همه چیز خوب است، شاد و خرم و زمانی که کارها روبراه نیست طوفانی هستند.باید توجه نمود که تغییر ناگهانی در نگرش یا عاطفه نشان دهنده وجود کودک آزاری یا غفلت نیست بلکه نشان آن است که هنگام ارزیابی موقعیت مشکل زا، کودک آزاری یا غفلت نیز باید به عنوان یکی از از احتمالها مورد توجه قرار گیرد.

 

شناسایی سوء استفاده و غفلت از طریق مصاحبه:

با گفتگون کردن با والدین می توان نشانه هایی از چگونگی احساس آنان را درباره کودک بدست آورد.
وجود کودک آزاری و غفلت زمانی مسجل می شود که والدین به طور ثابت
1- کودک را سرزنش یا تحقیر کنید.

2- کودک را بد یا زشت تلقی کنید.

3- ویژگی مثبت یا خوبی در کودک پیدا نکنند.                       

4- نگران کودک نباشند و به او توجه نکنند.

5- از حضور در قرار ملاقات و بحث درباره ی مشکلات کودک در مدرسه خودداری کنند.

6- الکل یا سایر مواد مصرف کنند.

7- به شیوه ی غیر منطقی و غیر عادی رفتار کنند.

 
اثرات کودک آزاری و غفلت:

پژوهشهای انجام شده در زمینه اختلالات نورولوژیکی نشان دادهاند، صدماتی که در اثر کودک  آزاری جسمی بر سر کودکان وارد می شود به آسیب نورولوژیکی شدیدی منجر می شود. اخیراً کرونل در مطالعه ای که به منظور سازگاری تحصیلی کودکان مورد بدرفتاری قرار گرفته و گروه کنترل (متشکل از کودکانی که مورد کودک آزاری و بدرفتاری قرار نگرفته بودند) کشف کرد. در سال 1987، مطالعه انجام شده توسط مرکز رشد زندگی خانوادگی در مورد 530 کودک که مورد بدرفتاری قرار گرفته بودند نشان داد که بدرفتاری با کودک اثر شدید و پایداری برنتایج تحصیلی مانند نمره های امتحانی کودکان بویژه در خواندن می گذارد.

 

"neglect "مهمترين نوع کودک آزاري در ايران

 

"neglect" غفلت و فراموشي يکي از رايج ترين انوع کودک آزاري يا غفلت از کودکان است که در ايران نيز همانند کشورهاي ديگر اين امر گسترش بسياري پيدا کرده است.

در ايران هرگاه صحبت از "کودک آزاري" مي شود به سرعت به دنبال نمونه هاي تنبيه مي رويم. در حالي که در جامعه ما نوع ديگري از "کودک آزاري" رايج است و آن "neglect" يا غفلت از کودکان است. البته بايد توجه داشت که آمارهاي جامعه ما نيز همانند آمارهاي جهاني است

غفلت از کودکان به معناي عدم فراهم سازي مراقبت و محافظت کافي از کودکان است. يعني والدين به صورت ناآگاهانه و يا از روي آگاهي نيازهاي عاطفي، فيزيکي و يا تحصيلي فرزند خود را برآورده نکنند و يا آن ها را در مقابل خطر حفظ نکنند.

"کودک آزاري" هيجاني و عاطفي شامل مواردي احساسي است، براي مثال انتقال اين حس به کودک که "بي ارزش است"، "دوست داشتني نيست"، "بچه بدي است"، "بي تربيت است"، "ناخواسته بوده" و مواردي از اين قبيل. در ضمن"کودک آزاري" جنسي هم که شامل هر گونه استفاده مستقيم يا غيرمستقيم از کودک و يا به کارگيري در تجارت جنسي است.

"کودک آزاري" فيزيکي تنها شامل تنبيه بدني به تنهايي نيست. بسياري اوقات مشت زدن، گاز گرفتن از روي عشق و محبت و يا شوخي هم –که در فرهنگ ما زياد است- آسيب فيزيکي مي رساند اما "کودک آزاري" نمي شود. در نوع لفظي هم همين مساله مطرح است. مسخره کردن به خاطر رنگ پوست و مو و چاقي و لاغري و ...، لقب گذاشتن و يا ناميدن فرد با واژه اي نامناسب از جمله مصداق هاي "کودک آزاري" لفظي هستند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:47  توسط زندی  | 
شبکه های ماهواره ی به دلیل گستردگی و در دسترس بودن بیش از دیگر رسانه های دیگر در جامعه تاثیرگذار هستند،به خصوص در بین جوانان که ممکن است جذب زرق و برق و موضوعات هنجارشکن انها شوند.در این بین در چند ماه اخیر یک از شبکه هایی که حاوی این موضوعات غیر اخلاقی است و توانسته به نوعی مخاطب خود را در بین ایرانیان داخل کشور جذب کند شبکه فارسی 1 است،این شبکه سعی کرده با پخش سریالها و فیلمهای خارجی با محتوای غیر اخلاقی و هنجارشکن بر مخاطب خود تاثیر گذاشته و این پیامها را به او القا کند.البته از این موضوع هم نمیتوان ساده گذشت که این شبکه متعلق به غول رسانه ای امروز"رابرت مرداک"است که بنوعی اصحاب رسانه های صهیونیست نیز به حساب میاید و با این تفاصیل خط مشی ان مشخص شده و اهداف ان بر کسی پوشیده نیست.نکته مهمی که در این بین وجود دارد و بسیار هم قابل توجه است بحث تاثیر برنامه های این شبکه بر فرهنگ و رفتارهای جامعه به خصوص نسل جوان است که امید اینده این کشور بحساب می ایند،البته اینجانب بعنوان دانشجوی جامعه شناسی رسانه ملی و خود مدیر ارشد رسانه ملی را در این اپیدمی مقصر میدانم،چرا که از زبان خود اقای ضرغامی شنیدم که این شبکه ها نمیتوانند خطری برای جامعه ی ما باشند.شنیدن این حرف از مدیر ارشد رسانه ی ملی که به مقوله ی ارتباطات در این دهکده ی جهانی اشراف کامل دارند،بسیار تاسف اور است.و از طرفی دیگر برنامه های خود رسانه ی ملی که بخصوص بعد از انتخابات با یک رویکرد یکجانبه گرایانه ، خیلی از مسایل کشور را فقط به صرف اینکه یک گروه مشخص بتواند بر اریکه ی قدرت تکیه بزند فدای مسایل سیاسی کرد،و تمام مشکلات و بحرانهای اجتماعی را فقط در سیاست و مسایل سیاسی خلاصه کرد،تاسفش اگر بیشتر نباشد، کمتر نیست.البته دوست ندارم به حاشیه رفته و از هدف اصلی ام که شناساندن پیامدهای ناگوار شبکه فارسی1 است دور شوم،ولی بعنوان جوان دانشجو و کسی که در کلانشهر اهواز زندگی میکنم و با این واقعیات از نزدیک روبرو میشوم،نمیتوانم از این واقعیتهای تلخ براحتی بگذرم.    ***************************************************** 

*حمله به ارزشهای اخلاقی و فردی:کافی است نگاهی کوتاه البته عمیق به برنامه ها وفیلم های این شبکه داشته باشیم.درتمام انها موضوعاتی مانند روابط ازاد بین دختران وپسران ،بحث عدم پایبندی به خانواده وخیانت بین زوجین وبه کار بردن کلمات غیر معقول وزشت موضوعی مشترک است وتمام سریال ها قالب فرهنگی مشترکی دارند وکاملا مبتذل وبی محتوا وتخریبگر است.به عنوان مثال سریال ویکتوریا یکی ازسریال هایی بود که تا چند وقت پیش ازاین شبکه پخش میشد و در این بین مخاطبان زیادی نیز جذب کرده بود.در این سریال با تمام توان تلاش شده بود که خیانت بین زوجین را امر عادی نشان دهد،و حتی   این موضوع را بخصوص برای زنان یک حق طبیعی جلوه میداد، بگونه ای که شخصیت اصلی زن داستان در کنار همسر خود با یک پسر جوانتر از خود هم ارتباط برقرار میکند و این موضوع در سریال بسیار عادی دیده میشود.یا در سریال دیگر ان "سم سون"داستان فیلم تلاش دارد که روابط ازاد بین دختران و پسران را کاملا طبیعی نشان دهد و بگونه ای قبح ان را از بین ببرد یا در سریال جدیدتر ان "دارما و گریک" که سریال کمدی است کلمات و دیالوگ هایی بکار برده میشود که بقدری زشت وهنجارشکن است که در فضای خانواده ی ایرانی غیر قابل پذیرش است،شوخی های بسیار زشت و حرفهای نامعقول بین زوج سریال کاملا نشان دهنده ی بی محتوایی این سریال است که سعی دارد این نوع ادبیات را ترویج دهد. یا در سریال های دیگر این شبکه مانند" همسر من بی نظیره " شب به شب ،"خواهر دوست داشتنی من" و "مونس و مونس" تمام موضوعات و رفتارهای زشت و صحنه های محرک تکرار میشود و حتی در بعضی اوقات در سریال های ان موضوعاتی مانند خیانت را به عنوان عشق به خورد مخاطب میدهد یا با عنوان اینکه برای زندگی دو نفره حتما نباید با هم ازدواج کرد سعی میکند روابط ازاد را گسترش دهد.جالب اینجا ست که بنام حقوق زنان در این سریالها هم با عنوان اینکه زنان همیشه مورد ظلم واقع میشوند،بدترین استفاده ها و ابزاری ترین نگاها در این سریال به  زنان صورت میگیرد بگونه ای که در تمام انها زنان بنام عشق خود را در اختیار دیگران قرار میدهند و معلوم هم نیست که چرا فمینیست هایی که گوش همه را با نام ظلم به زنان کر کرده اند در مقابل ایگونه سریالها و فیلم ها سکوت میکنند .****************************

*مخاطب صدای آژیر این هشدار کیست؟

اما موضوعاتی که در این بین بسیار مورد توجه است و باید یبش از همه چیزهای دیگر به ان توجه شود و برای ان راهکار اندیشیده شود بحث تاثیر این شبکه و محتویات ان بر جامعه ی ما و خانواده و بخصوص نسل جوان و ساختار فرهنگی انهاست. ما باید به این موضوع توجه داشته باشیم هنگامی که تمام موضوعات و محتویات این شبکه به صورت شبانه روزی در قالب سریالهای مختلف تکرار میشود که ممکن است روی فرهنگ رفتاری جامعه تاثیرات جبران ناپذیری بر جای گذارد. ایا در این بین خانواده ها به این اثرات اگاهی دارند؟ ایا به این موضوع فکر کرده اند،هنگامی که جوانهای انها پیام های این شبکه را در قالب سریال های مختلف دریافت میکنند چه برداشتی از ان خواهند کرد؟ اگر به این موضوع نگاهی عمیق داشته باشیم میبینیم که ترویج مسایلی مانند رابطه ی نا مشروع  و ازاد که در این شبکه کاملا عادی نشان داده میشود میتواند چه خطراتی برای بنیانهای خانواده در جامعه داشته باشد . در واقع نکته اساسی این است که زیر پاگذاشتن همین حریم های اخلاقی را عادی جلوه دهد و به نوعی انرا ملکه ذهن مخاطب کند و برای او این موضوع را یک روال عادی رفتاری نشان دهد.                                           

                                                                                                           *عادی سازی نابهنجاریها                                                                                            کافی است به  تکنیکهای بکار برده شده در این شبکه نگاه کنیم انگاه به عادی سازی ناهنجاریها و هنجارشکنیها پی خواهیم برد. در تمام طول فعالیت چند ماهه ی این شبکه از یک تکنیک استفاده شده و ان بمباران تصویری ذهن ببیننده و القای پیام هر چند بی محتوای خود است ،بگونه ای که با نشان دادن سریالهای روتین با دوبله ای بسیار ضعیف و ابتدایی سعی دارد پیام های ضد فرهنگی خود را با ریتمی منظم جزء زندگی روزمره ی خانواده های ما قرار دهد و طبیعی است که هنگامی که مخاطب توجه اش به ان جلب شود آرام آرام پیامهای ان را میپذیرد،به عنوان مثال جوان جامعه ی ما هنگامی که در این شبکه بجای ازدواج و تشکیل خانواده رابطه ی ازاد تحویل او داده میشود آرام آرام سیگنال های تصویری ان را در ذهن میپذیرد و ممکن است به سمت این رابطه سوق داده شود وآنگاه در صورت فراگیرشدن این موضوع سرنوشت جامعه مشخص خواهد بود ،یا اگر با ترویج خیانت نشان داده شده در این شبکه و بسیاری از شبکه های دیگر، پایه های اخلاقی خانواده متزلزل شود مشکل بی بنیانی جامعه،مشکلی که غرب با آن درگیر است جامعه ما را هم اسیر خواهد کرد،باید دقت داشته باشیم که این موضوع برای یک جامعه در صورت اسب پذیرفتن از طرف این نوع موضوعات ضد اخلاقی علاوه بر هنجارشکنی های اخلاقی ،تبعاتی چون دوگانگی افکار و تضاد رفتار را به دنبال خواهد داشت که بسیار خطرناک و هشدار دهنده است.

*این شبکه ها کجا را نشانه گرفته اند؟

هنگامی که در این شبکه ها روابط ازاد ترویج شده و دقیقا مخالف اصول اخلاق اسلامی رفتار میشود،در صورت عدم اگاهی و اطلاع رسانی و مبارزه ی صحیح جامعه ی ما دچار تضاد باور میشود و به دنبال این ،باید منتظر سست شدن حریمها و قوانین دینی و رعایت ان در جامعه باشیم که به این ترتیب میتوان شاهد پدیده های خطرناکی چون دین گریزی یا دین فراموشی باشیم. البته باید به این موضوع هم توجه کنیم که جامعه ی مذهبی ما به دلیل پیوند های محکم اخلاقی و ایدئولوژیکی که دارد به راحتی تسلیم این هجمه های ضد فرهنگی نخواهد شد اما باید همیشه به فکر پیشگیری بود و از راههای گوناگون هم به محکم کردن پایه های اخلاقی جامعه بپردازیم.باید با این هجمه ها مبارزه کرد.

مبارزه ای که باید بر اساس اصول صحیح و مهندسی فرهنگی و متدهای جدید جنگ نرم صورت پذیرد تا هم سرمایه گذاری به درستی صورت پذیرد و هم پاسخ دلخواه از ان به دست اید و این کار باید هر چه سریعتر انجام پذیرد. نباید منتظر ماند تا شبکه ای مانند"فارسیوان " و دیگر شبکه هایی با این مضامین به انحراف جامعه ی ما بپردازند و جوانان جامعه را که سرمایه ی اجتماعی هستند مشغول کارهای بیهوده و انحراف بر انگیز کنند که علاوه بر این که انحراف بر انگیز است باعث میشود که ذهن انها در تسخیرمسائل غیر اخلاقی و مبتذل و جنسی که در این شبکه و دیگر شبکه ها نشان داده میشود قرار گیرد و در این صورت نباید از انها انتظار کار سازنده و خلاق داشت، چرا که این شبکه با ایجاد نیاز جنسی کاذب و به نوعی تحریک روانی آنها باعث میشود که جامعه و جوانان به دنبال براوردن این غرایز کاذب باشند و یکی از این راهای انحرافی و بسیار خطرناک رابطه ی ازاد است که این شبکه ها در پی ان هستند و این پیامدهای وحشتناکی در همه ابعاد خواهد داشت ویا مسائل دیگری مانند خودارضایی و یا بیماری های روانی بسیار خطرناک است.(اگر در این مورد بسیار صریح صحبت میکنیم تنها به این دلیل است که احساس شده که اطلاع رسانی و روشنگری باید صریح و بی پرده باشد). حال سئوال اینجاست که آیا والدین در خانواده ها مایل اند که سرمایه های انها یعنی جوانانشان به این سمت کشیده شوند؟ قطعاّ پاسخ منفی است اما انها باید آگاه باشند که با ایجاد شرایط تماشای این سریالها راه را برای این گونه انحرافات بار میگذارند و اکثریت انها پس از ابتلای به مشکل فرهنگی و اخلاقی به فکر حل ان می افتند که دیگر دی شده است .اما به واقع راه حل اصلی چیست؟راه حلی که بتوان با این موضوع و یا بالاخص پیامهای ضدفرهنگی شبکه هایی مانند" فارسیوان " مبارزه کرد. نباید فراموش کنیم که جنگ نرم چه برای حمله و چه برای دفاع اصول خود را دارد که باید بر اساس انها رفتار کرد. در این موضوع هم این مطلب عیناّ صادق است و باید چندجانبه بررسی شود و راههای مبارزه از چند طرف تبیین شده و مدنظر قرار گیرد.

 

*باید دست به کار شویم؟

از بعد مبارزه ی مستقیم که یکی از ارکان اصلی دفاع از حوزه جنگ نرم است باید پاسخی مستقیم به ان داده شود یعنی به عنوان مثال اگر "فارسیوان" سریالها و فیلمهای مبتذل را وسیله ای برای سرگرمی و تخریب فرهنگی قرار داده ما با فیلمها و سریالهای پر محتوا و جذاب از انحراف مخاطب جلوگیری کنیم، یا با میزگردهای فرهنگی در باره ی خود این شبکه در رسانه ی ملی خیلی صریح و بی پرده برای خانواده به خصوص والدین، تبعات ان را به انان هشدار دهیم تا انها بدانند چه مسائل پنهانی در نمایش سریالهای ان وجود دارد ، چرا که بسیاری از خانواده ها نااگاهانه نه تنها از ان ممانعت نمی کنند بلکه متاسفانه با فرزندان خود به تماشای ان میپردازند، که این موضوع باعث از بین رفتن حریمهای اخلاقی در خانواده میشود که آغازگر یک انحراف بزرگ . چرا که اگر چنین موضوعی اتفاق افتد حرفهای والدین دیگر بازدارندگی خود را برای فرزندان از دست خواهد داد. چرا که فرزندان نمی توانند باور کنند در حالی که والدین انها به تماشای ان میپردازند انها را از انحراف منع میکنند . همچنین در بعد سیاستگذاری های کلان، دولت و خانواده ها باید به این نکته توجه کنند که  یکی از راه حلهای اساسی جلوگیری از این انحرافات ایجاد شرایط اسان برای ازدواج است که در چند سال اخیر به دلیل توقعات بیجا به تدریج در حال تبدیل شدن به بحران است که در این مورد همت مسئولین و سازمان ملی جوانان و همچنین تغییرات در افکار جوانان و خانواده ها را میطلبد.

به واقع اگر این رویه ادامه پیدا کند شرایطی پیش خواهد امد که بهترین موقعییت برای سوء استفاده شبکه هایی همچون" فارسیوان" از عواطف و غرایز جوانان ما و به تباهی کشاندن انهاست، جرا که هنگامی که بنیان خانواده با این سختگیری ها در امر ازدواج تشکیل نشود ان موقع باید منتظر این موضوع باشیم که شبکه ای به واقع چون"فارسیوان" با الگوسازی فساد در جامعه باعث بحران های اجتماعی شود.

به واقع شبکه هایی همچون"فارسیوان" هیچگاه موفق نخواهند شد به فرهنگ بومی و بسیار محکم ما ضربه ای وارد کنند مگر این که شکافی در این فرهنگ پیدا شود که انها سعی کنند تا با ابزارآلات رسانه ای خود به صورت تخریب گرایانه این شکاف را یا خلاء را پر کنند، نکته ی قابل توجه اینجاست که جامعه ی ما همانند بسیاری از جوامع دیگر مشکلاتی دارد اما مسئله ی مورد نظر این است که ما باید پیشدستی کرده و زودتر از بیگانگان سوء استفاده گری همچون "فارسیوان" که تنها یک نمونه از انهاست به این خلاء ها پی برده و راه حل مناسبی برای ان پیدا کنیم در غیر این صورت باید منتظر باشیم تا ابزارهایی مانند "فارسیوان" با بمباران تصویری ذهن جوانان و جامعه ی ما این خلاء ها را پیدا کرده و از ان به عنوان راهی برای ضربه زدن استفاذه کنند، به واقع نباید بیش از این اجازه داد شبکه هایی اینچنین در داخل خانه ها نفوذ کرده و فرهنگ مورد نظر خود را در فضای خانه ی ایرانی جایگزین کنند، فرهنگی که کپی برابر اصل فرهنگ وارداتی غرب است که در تعارض کامل با فرهنگ اسلامی است.کمی به پیامهای ان دقت کنیم انگاه به این تعارض و تضاد عمیق پی خواهیم برد، به عنوان مثال تشویق روابط ازاد و اختلاط در روابط پسران و دختران و یا خیانت که در این شبکه به آسانی به نمایش گذاشته میشود کاملا در تضاد با دستورات دینی ماست که نتیجه ی این تضاد را نباید نادیده گرفت چرا که این تضاد اثرات مثبت فرامین دینی را از بین خواهد برد و به این ترتیب دیگر نمیتوان انتظار یک جامعه ی دینی را داشت که در ان بزرگترین بخش از جامعه ی ما یعنی جوانان ما به این فرامین توجه کنند. به واقع هدف ما در اینجا هشداری جدی است که در صورت عدم توجه به ان باید شاهد استحاله ی فرهنگی جامعه باشیم.باید هر چه سریعتر راه کار مناسبی برای ان اندیشیده شود.به امید داشتن جامعه ایی سالم،پویا و رو به رشد.ایران اباد و ایرانی سربلند.

 

*امیر حسین زندی دره غریبی دانشجوی جامعه شناسی گرایش رفاه اجتماعی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 2:41  توسط زندی  |